لیست کلیه پارتهای رمان من و یک دنیا دروغ : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 81
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 1
از استرس شروع به تکان دادن هیستریک پاهایم کردم. دلم میخواست برای بار هزارم از مسئول بداخلاق آزمایشگاه بپرسم که جواب آزمایشم آماده نشد؟ ولی هنوز پنج دقیقه از بار قبل که این سوال را پرسیده بودم و او جواب داده بود باید نیم ساعت دیگر صبر کنم، بیشتر نگذشته بود. نگاهی به ساعت مچی روی دستم انداختم. بر...
بروزرسانی در : ۱۰۴۱ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 2
با عصبانیت برگه آزمایش را توی دستم مچاله کردم. با این بلا تازه باید چه میکردم؟ هنوز اشتباهات قبلیام را جبران نکرده بودم که این هم اضافه شد. این برایم یه فاجعه و آبروریزی بود. با وجود این بچه نمیتوانستم موضوع جدایی را به مادرم بگویم. تنها دلخوشیم این بود که زود متوجه شدهام و نمیتوانستم راحت از شر...
بروزرسانی در : ۱۰۴۱ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 3
به آشپزخانه رفتم که مادرم داشت سالاد درست می کرد. به محض دیدنم پرسید: - چه خبر از پیمان؟... حالش خوبه؟ با شنیدن اسم پیمان ناخواسته تمام تنم یخ کرد. پیمان پسرعمو من بود. عمویی که توی بیست و یک سالگی من پشت بند اولین خواستگاری که برایم پیدا شد دست پسرش را گرفت و به خواستگاریم آمد. معنی دوست داشت...
بروزرسانی در : ۱۰۴۱ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 4
همراه تلفنم به دستشویی رفتم و با صدرا تماس گرفتم - سلام عزیز دلم - سلام خانم چه عجب یادت افتاد منم هستم - دورت بگردم من که پیام دادم رسیدم، بعدش گرم حرف زدن با مامان شدم، نشد زنگت بزنم ببخشید - آره پیام دادی ولی دلتنگی من فقط با صدا یا تصویرت برطرف میشه توی دلم برای هزار و یکمین بار قربان صد...
بروزرسانی در : ۱۰۴۰ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 5
این روزا چیزهای زیادی بود که باید بهش فکر میکردم و مطمئناً این موضوع آخرین چیزی بود که توی این شرایط حوصله فکر کردن بهش را داشتم اما بخاطر آوا مجبور بودم کمی انعطاف به خرج بدهم. با هزار مکافات آوا را راضی کردم بهم فرصت فکر کردن بدهد، هنوز هم مثل بچگیاش کم طاقت و عجول بود، درست برعکس من که فکر می...
بروزرسانی در : ۱۰۳۹ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 6
با صدای آوا که ازم می¬خواست برای درست کردن سالاد کمکش کنم از دست حرف¬های عمو رهایی پیدا کردم. با یک عذرخواهی از عمو راهی آشپزخانه شدم. به محض ورودم به آشپزخانه بوی غذا مشامم را پر کرد و کمی هم حالم را بد کرد که البته اهمیتی ندادم و به جمع مادر، زن عمو و بقیه پیوستم. در حالی که کمک آوا سالاد در...
بروزرسانی در : ۱۰۳۸ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 7
دوست نداشتم بخاطر حال بدم به اتاقم بروم تا شک بقیه را به بقین تبدیل نشود. با هر سختی¬ای بود تا موقع رفتن مهمان¬ها دوام آوردم. شانسی که آوردم این بود که عمو برای رفتن عجله داشت. زن عمو دم در محکم بغلم کرد و با چشمان خیس گفت: - خیلی خوشحالم نغمه جون، از الان به بعد خیلی خیلی حواست به خودت باشه -...
بروزرسانی در : ۱۰۳۷ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 8
خواستم بازو ام را طبق عادت روی چشمانم بگذارم که با تکان دادن دستم سوزش بدی روی نزدیک آرنجم حس کردم. - آخ - چی شد عروس گلم؟ بیدار شدی؟ از صدای زن عمو با تعجب چشمم را باز کردم. تازه به یاد آوردم که توی بیمارستان هستم و بخاطر افت فشار بهم سرم وصل کرده¬اند. پرستار قد کوتاهی با چشم¬های سبز رنگش وا...
بروزرسانی در : ۱۰۳۶ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 9
چقدر به کافئین صدای صدرا نیاز داشتم. نگاهی به ساعت انداختم. فکر نمی¬کنم هنوز آماده خواب شده باشد. سریع زنگش زدم. بعد از دوتا زنگ جوابم را داد. - حیف که دلم نیومد و گرنه میخواستم جواب ندادنت رو جبران کنم - الهی دورت بگردم ببخش دستم بند بود نشد، راستش یکمم اعصابمم سر جاش نبود - چرا؟ چیزی شده؟ -...
بروزرسانی در : ۱۰۳۵ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 10
بین آجیل¬ها دنبال جدا کردن بادام درختی¬هایش بودم و به حرف¬های بقیه گوش می¬دادم که ویدا زنگ زد. به اتاقم رفتم تا راحت¬تر با ویدا حرف بزنم - جونم نغمه زنگم زده بودی - بدبخت شدم ویدا، یعنی بدبخت که بودم بدتر شد - جای این الفاظ مسخره توضیح بده ببینم چی شده - حالم بد شد مامانم بردم بیمارستان بعدش ...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 11
آوا هم برای ناهار از دانشگاه برگشت. اشتهایم زیاد شده بود ولی با این وجود هر موقع میگفتم دیگر سیر شده¬ام مادرم به زور چندتا لقمه دیگر در گلویم می¬گنجاند و اعتقاد داشت خودم حجم شکمم را درست نمی¬دانم. بعد از ناهار که حسابی سنگین شده بودم، میل شدیدی به خواب داشتم ولی ترجیح دادم تا رفتن خانواده عمو ت...
بروزرسانی در : ۱۰۳۳ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 12
هر لحظه برای از بین بردن این بچه مصمم¬تر می¬شدم چون با طرز فکر خانواده من محال بود در صورت ادامه بارداری بهم اجازه جدایی می¬دادند. البته این به کنار، ماندن این بچه صرفاً برای من آبروریزی به بار می¬آورد. مادرم با دلخوری از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت - یعنی چی نغمه؟ اصلاً معلومه تو چته؟ ا...
بروزرسانی در : ۱۰۳۲ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 13
بعد از قطع کردن تماس، دستم را روی شکمم گذاشتم و آهسته گفتم: - کاش دیرتر اومده بودی... توی این زندگی الان جایی برای بودن تو نیست، درکم کن، میدونم من مامان بدی هستم برات ولی حق بده بهم، از خوب بودن برای اطرافیانم خسته شدم آوا که با هیجان در اتاقم را باز کرد و وارد شد مجبور شدم دستم را از روی شکمم...
بروزرسانی در : ۱۰۳۱ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 14
دلتنگی برای صدرا باعث شد خستگی را بهانه کنم تا زودتر از بقیه به اتاقم بروم. میترسیدم با صدرا تصویری تماس بگیرم. در همان تماس صوتی هم به قدری یواش صحبت میکردم که گاهی مجبور بودم جملهام را چند بار صحبت کنم. صدرا هم کمتر از من دلتنگ نبود. دو ساعت کامل باهم صحبت میکردیم و خوشبختانه توی این فا...
بروزرسانی در : ۱۰۳۰ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 15
با رفتن صدرا به سرکارش، من هم که حالت تهوع خسته¬ام کرده بود بیخیال صبحانه شدم و با ویدا تماس گرفتم. - ویدا بالاخره برگشتم تهران - خوب کردی، من دارم میرم مطب بیا ببینمت با اینکه توان جسمی چندانی نداشتم ولی باید میرفتم تا تکلیفم را روشن کنم. باز هم آرزو سالم نبود جنین توی شکمم در ذهنم جرقه زد....
بروزرسانی در : ۱۰۲۹ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 16
- نغمه زندگی با پیمان تمام شد، زندگیت با صدرا رو خراب نکن لطفاً... اگه خدایی نکرده دو روز دیگه نتونستی بچه دار بشی و همین صدرا بخاطر این موضوع... نداشتن صدرا توی ترسناکترین کابوسم هم جایی نداشت. با بغض پرسیدم: - ممکنه بخاطر بچه ولم کنه؟ - صدرا چنین آدمی نیست ولی گاهی آدما کارای عجیبی میکنن...
بروزرسانی در : ۱۰۲۸ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 17
با صدای دستگیره در به سمت در ورودی خانه چرخیدم، صدرا با پیتزا دو نفره و مخلفاتش از همان مغازه-ای که من عاشق پیتزاهایش بودم، وارد خانه شد. - خانمی...خوشگله کجایی؟ نمی¬دانم چرا اصرار داشت با آنکه من را می¬دید باز هم با صدای بلند، صدایم کند. خنده کنان به استقبالش رفتم و پیتزا را از دستش گرفتم. م...
بروزرسانی در : ۱۰۲۷ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 18
آوا بود، دو دل بودم جواب دهم یا نه؟ بالاخره در آخرین لحظه تماس را وصل کردم. - جونم آوا؟ - نغمه من صبح ساعت نه بلیط دارم میای فرودگاه دنبالم؟ -آره عزیزم میام. - بیرونی؟ سروصدا میاد - آره با یکی از دوستامم ولی به مامان چیزی نگو، حالا گیر میده با این حالت هی بیرون نرو وای تازه یادم افتاد که صد...
بروزرسانی در : ۱۰۲۶ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 19
بعد از رفتن سحر شانه¬ای بالا انداختم و از بیمارستان بیرون زدم. تاکسی¬ای کنار پایم نگه داشت. سوار شدم و آدرس خانه¬ام را بهش دادم. ذهنم تکه¬ای از جمله سحر را مدام با خودش تکرار می¬کرد. - ازت خوشمون نمیاد از همان روزی که با صدرا رفته بودیم رستوران و اتفاقی با سحر روبرو شدیم از نگاهش همه را خواند...
بروزرسانی در : ۱۰۲۵ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 20
نباید با پیمان آنقدر تند حرف میزدم. باید چند وقت دیگر هم تحمکش کنم. هنوز به کمکش نیاز دارم تا بتوانم اوضاع را سر و سامان بدهم. معطلی توی فرودگاه کلافه کننده بود، برای فرار از این کلافگی کتابی خریدم و مشغول خواندنش شدم. بالاخره شماره پرواز آوا اعلام شد و تا آمدن آوا به بالای سرم فرصت کردم صفحات...
بروزرسانی در : ۱۰۲۴ روز پیش
