من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت چهل و نهم :
یاد اولین باری افتادم که به این خانه آمده بودم، صدرا خیلی اصرار به آمدنم داشت. سعی کرده بودم لباس سر و سنگینی بپوشم. سر راه یک سبر گل هم خریده بودم.
وقتی برای اولین بار مادرش را دیدم از خجالت داشتم آب میشدم. برایم کمی عجییب بود که مادری دوست دختر پسرش را برای شام دعوت کند و عجیب تر آنکه با روی باز به استقبالش برود.
با آنکه مادر صدرا با خود صدرا تفاوت سنی زیادی داشت و صدرا را که آخرین Ù
لطفا صبر کنید...

سیتا
1من فکر کنم نتونه بگه 🤔