پارت چهل و نهم :

یاد اولین باری افتادم که به این خانه آمده بودم، صدرا خیلی اصرار به آمدنم داشت. سعی کرده بودم لباس سر و سنگینی بپوشم. سر راه یک سبر گل هم خریده بودم.
وقتی برای اولین بار مادرش را دیدم از خجالت داشتم آب میشدم. برایم کمی عجییب بود که مادری دوست دختر پسرش را برای شام دعوت کند و عجیب تر آنکه با روی باز به استقبالش برود.
با آنکه مادر صدرا با خود صدرا تفاوت سنی زیادی داشت و صدرا را که آخرین Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سیتا

    1

    من فکر کنم نتونه بگه 🤔

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    هورااااا بالاخره می خواد بگهههه💃💃💃😍😍

    ۳ سال پیش
  • Aa

    1

    🙏👏⚘💙

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    2

    خدا کنه فردا زود برسه ببینیم بالاخره یوسف از چاه در میاد 🙃🙃🙂🙂

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️