من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت پنجاه و یک :
توی فکر و خیال غرق بودم که صدای زنگ تلفنم بلند شد، آوا بود.
با صدای گرفته گفتم:
- جونم
- خوبی نغمه؟
- خوبم
- نغمه تو واقعاً جدا شدی؟
- جلوی مامان داری حرف میزنی؟
- نه توی اتاقم، مامان هم پای تلویزیون خوابش برده...چرا به هیچ کس نگفتی؟
برایم مهم نبود وسط خیابان دارم قدم میزنم به چشمانم اجازه باریدن دادم
- حماقت کردم...پیمان گفت نگیم چون بزرگ شدیم، خودمون تصمیم Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zarnaz
4هورااااا بالاخره گفت💃💃💃💃ولی بابای گندم چرا جواب نمیده
۳ سال پیشزهرا
3نکنه پیمان دروغ گفته که برنگشته شاید آمده تا بلایی سرصدرا بیاره به کسی هم نگفته که برگشته تا دوباره باهاش ازدواج کنه
۳ سال پیشهاناخانوم
6وای خوب شدگفته شد اخیش مرگ یه بارشیونم یه باردیگه،حالاعواقبش برابچه بی گناه نباشه،صدراچراخاموشه😶تویه قسمت به اندازه کل رمان فرازوفرودداشت،دمتون گرم هیجان انگیزشد،لطفابرای صدرا اتفاقی نیفته لدفااااا❤❤
۳ سال پیشزهرا
1یعنی اگه صدرا چیزیش بشه ها خیلی مسخره میشه
۳ سال پیشسارای
3اخیش بلاخره گفت 😎رمان برگشت به جذابیت خودش، دستت طلا،فقط این صدارنیست، کجاست اتفاقی براش نیفته صلوات
۳ سال پیشاسرا
2صدراکه چندباردرروززنگ میرنه تمام سراغش نگرفته عجیب ولی من الان فقط موهامرکم پشت شدن
۳ سال پیشامنه
3سلام امبدوارم برا صدرا اتفاقی نیفته.ک جذابیت رمان از دست میره
۳ سال پیشآمینا
1تموم شد دیدی نکشتنت یه سال پیش هم میگفتی همین میشد حالا صدرای خاموش رو چکار کنیم🥲🥲
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Aa
0بالاخره🤪👏⚘💋