پارت چهل و ششم :

روز بعد باز صبح صدرا پیام داد که می‌آید دنبالم که بخاطر اتفاق دیروز با پیشنهادش مخالفت کرد و با تاکسی به محل کارم رفتم.
روز کسل کننده‌ای بود ولی خوشبختانه از پیمان تماسی نداشتم تا اوضاع از این بدتر کند.
خوراکی‌هایی که دیروز صدرا برایم خریده بود را از ترس عمو فراموش کرده بودم با خودم به خانه ببرم. کارم که تمام شد صدرا دم شرکت منتظرم بود
- اومدم هم ببینمت و هم این ها رو بهت بدم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • K-pop

    0

    هیجانی🌙 جالب👑 تکراری نیست🤝 رمان موردعلاقه ام✨ پیشنهادمیشه بخونید👍 خیلی عالیه💛

    ۳ سال پیش
  • رزی

    0

    وای خیلی هیجانیه ! بی صبرانه منتظر پارت های بعدی هستم ! عالی دستت طلا :»

    ۳ سال پیش
  • نگین

    0

    عالی بود . قلمت پایدار ؛ رمان خیلی زیبایی هست

    ۳ سال پیش
  • Aa

    0

    👏🙏⚘

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    🙄❣(🙏)

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️