من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت پنجاه و هفتم :
بعد از مرخص شدن از بیمارستان، به اصرار مادرم همگی به خانه من آمدند تا این موضوع همانجا تمام بشود.
به محض رسیدن به خانه به حمام رفتم. مادرم کمی غر زد ولی اهمیتی ندادم چون واقعاً به حمام نیاز داشتم.
آب گرم باز حالم را جا آورد. نفسهای عمیق زیر خنکی آب و اشکهایی که همراه آب به هدر میرفتند کمی آرامم کرد.
بخاطر شرایط خانه ، تایم حمامم را کوتاه کردم و زود بیرون آمدم.
داشتم داخل
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Aa
2👏👏👏🙏⚘