پارت پنجاه و هفتم :

بعد از مرخص شدن از بیمارستان، به اصرار مادرم همگی به خانه من آمدند تا این موضوع همانجا تمام بشود.
به محض رسیدن به خانه به حمام رفتم. مادرم کمی غر زد ولی اهمیتی ندادم چون واقعاً به حمام نیاز داشتم.
آب گرم باز حالم را جا آورد. نفس‌های عمیق زیر خنکی آب و اشک‌هایی که همراه آب به هدر می‌رفتند کمی آرامم کرد.
بخاطر شرایط خانه ، تایم حمامم را کوتاه کردم و زود بیرون آمدم.
داشتم داخل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    2

    👏👏👏🙏⚘

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    4

    ترس برادرمرگ اینهمه ترسیدچی شدهیچی هیچکس صدرانمی تونه دوربنذازراحت میگه زنم

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    3

    اوفففف بلاخره گفت همه چیز رو هم خودش رو راحت کرد هم من از خماری در آورد🫠🫠

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    4

    دوتا سیلی خوردی عقلت سرجاش اومد امیدوارم زندگی رو به صدرای بیچاره زهر نکنن

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️