من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت پنجاه :
صبح برای آخرین بار عمو برای صبحانه حلیم عدس خرید و بعد از خوردن صبحانه ای مفصل هر کسی به سراغ کارش رفت. از آنجایی که قرار بود خانواده عمو تا یکی دوساعت دیگر تهران را ترک کنند. قبل از سرکار رفتن با همگیشان خداحافظی مفصلی کردم و همینطور با محمد را هم برای بار آخر محکم در آغوش گرفتم. خودم خوب میدانستم که این در آغوش گرفتن به چه دلیلی می باشد. محمد من را به یاد آغوشهای محکم پدرم میانداخت
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ارام
1امیدوارم همه چیز به خوبی پیش بره وصدرا ونغمه باهم زندگی کنن