پارت شصت :

صدرا ماشین را روبروی خانه مادرم نگه داشت. با استرس پوست لبم را کندم و گفتم:
- کاش مامانم بداخلاق نباشه
- نه گلم مطمئنم ببینتت دلش نرم میشه باهات
- تو کجا میری؟
- میرم هتل
- زشت نی؟...دوست داشتم بیای تو ولی...
- نه عزیزم فعلاً تو برو با مادرت حرف بزن منم به وقتش میام... میخوای ماشین دست تو باشه؟
- نه احتیاجی ندارم
- برو زنگ رو بزن تا چمدونت رو بذارم دم خونه
بجای آیف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    1

    حالا نغمه دیر گفته بچش و شوهرش که گناهی ندارن اینقدر اذیتش نکنید حالا یه جلسه صدرای بدبخت رو ببینید شاید به دلتون نشست. همه چی رو سر نغمه بیچاره نشکنید پیمان هم مقصره

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    والا

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    3

    عالیه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️