من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت پنجاه و چهارم :
قلب در حال ایستادن بود.
صدرا آرام گفت:
- نترس، مهم مامانته که همه چیز رو میدونه
عمو از ماشینش پیاده شد و به سمت من آمد.
با ترس از ماشین پیاده شدم. دستم را روی کاپوت ماشین گذاشته بودم تا نقش زمین نشوم. از ترس هر لحظه ممکن باید حالم بهم بخورد.
مثل بید معجون در حال لرزیدن بودم.
با پیاده شدن محمد از ماشین عمو تازه متوجه شدم که او هم داخل ماشین عمو بوده است. همینطور زن عمو و پÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
کیانا
5اوه اوه بد شد .. یعنی اگه من اونجا بودم محمد الان زنده نبود ..⚰️.. این برادر و عموی نغمه دیگه زیاد پررو شدن ! برن از اون پیمان بی همه چیز بپرسن 😔🤝💔 آرزو جون کاش اینطور نمیشد ..
۳ سال پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
لایک. 🌹
۳ سال پیشاسرا
1کامل درنیامده (بچه رفت صدراپرنغمه دیونه)
۳ سال پیشAa
1وای چه شود؟!🤷 ♀️💐
۳ سال پیشندا
1سلام عالیه داستان ولی لطفاصدرانمیره حیفه الکی خیلی ناراحت شدم کاشک یه تنبی باشه فقط براخانوادنغمه
۳ سال پیشاسرا
1نغمه بایدبگه بریدازپسرتون بپرسید
۳ سال پیشهاناخانوم
1چراپس هرچندیه بارطوفان میشه نتیجه دروغ ومخفی کاری باخانواده همینه خودکرده راتدبیرنیست حالابراصدراوبچه اتفاقی نیفته بقیه ی چیزابه مرورزمان حل میشه...
۳ سال پیشآمینا
4ای داد بیداد شد آنچه نباید😭😢😥
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سیتا
1حالا محمد صدار رو نکشه بعد خودش هم اعدام بشه خانواده صدار رضایت ندن