پارت چهل و سوم :

بعد از رفتن آوا زانوهام را بغل کردم و توی تاریکی اتاقم به نقطه نامعلومی خیره بودم، دلم برای خودم می‌سوخت که نزدیکترین افراد خانوادم اصلاً حرفم را نمی‌فهمیدند.
توی مجلاب سختی گیر کرده بودم. روشن و خاموش شدن مدام صفحه تلفنم نشان از زنگ خوردنش می‌داد. صدرا بود.
با آنکه شدیداً نیازمند صدایش را بودم ولی دلم نمی‌خواست ناراحتش کنم. بار دومی که زنگ زد سریع تماس را وصل کردم. با صدایی که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    2

    من که دیگه نمیخونم حوصله نغمه ندارم

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    دلت میاد نغمم رو ترکش کنی

    ۳ سال پیش
  • الناز

    1

    نه شوخی کردم 😍😍

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    آروزدیگه کامنت نوشتاری نمیذارم باورکن اگه نغمه حقی پیش من بود یه نات اوت میکردم هم خدامیخادهم خرما هم رضایت خانواده پیمان میخادهم صدار بعدتواین هیرویربادارجنین به جزشک جی ازمادرتغذیه می کنه هیچ عشقی

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    دلت میاد؟

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️