پارت پنجاه و دوم :

جایی درون مغزم سوراخ شده بود که چنین سوز بدی توی کل تنم می‌پیچید.
به خودم که آمدم ساعت پنج عصر شده بود. تمام خانه به جز آشپزخانه تاریک بود و من هنوز کنار پله ها زانوهایم را محکم بغل گرفته بودم و از درون درد می‌کشیدم.
به سختی از جایم بلند شدم و به سراغ تلفنم رفتم.
چهل تماس ناموفق از آوا، صدرا، پیمان و زن عمو داشتم، تا بحال هیچ وقت آنقدر تماس ناموفق یکجا روی تلفنم ندیده بودم.
ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دخی طلا

    0

    اولش فکر کردم مثل مابقی رمان ها تکراری است، ولی متنوع بودنش جذابیت خاصی بهش داده

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    مرسی از نگاهت عزیزم

    ۳ سال پیش
  • Aa

    0

    👏👏👏⚘

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود ممنون ❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • خودم

    1

    رمان خیلی خوبیه و زمان پارت گذاریش خیلی عالیه..دمت گرم که خواننده. های رمانت و نه دلزده میکنی و نه خیلی منتظر

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    4

    جه عجب باجنین حرف زدبابااین دست توناراحت

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    5

    از دیروز استرس داشتم تا آخرین جمله که امروز نوشت صدرا رسیده در خونه 😇😇😇

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️