پارت چهل و هشتم :

صبح با ماشین صدرا عازم شرکت شدم و قرار شد ظهر صدرا ماشین خودم را برایم بیاورد.
روز کاری سختی بود، با کلی ارباب رجوع که یک سوال را صدبار از آدم می‌پرسیدند.
وقتی بعد از اتمام تایم کاری صدرا ماشینم را برایم آورد، روی صندلی عقب یک دسته گل بزرگ با هفت عدد گل رز قرمز رنگ و یک سگ عروسکی سایز متوسط خودنمایی میکرد.
لبخندی که روی لبم نشسته بود با فکر اینکه حالا چطوری آنها را به خانه ببرم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سیتا

    2

    آخرش همین عمو هههه خودش کشف میکنه چی به چیه نغمه نمیتونه بگه

    ۳ سال پیش
  • پارمیس

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • Aa

    0

    👏🙏⚘

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    الان مشکوک میشن یاصدرامی بین

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️