لیست کلیه پارتهای رمان من و یک دنیا دروغ : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 81
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 61
آنشب شام را با طعم بغض قورت دادم و هر ثانیه محکم تر دستهایم را مشت میکردم تا با جاری شدن اشکهایم بیشتر از این حال بقیه را بد نکنم. بعد از شام بخاطر فرار از تنها بودن با مادرم در شستن ظرفها به آوا کمک کردم. شستن ظرفها که تمام شد مادرم خواب را برای فرار از حرف زدن بهانه کرد و به سمت اتاقش رف...
بروزرسانی در : ۹۸۳ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 62
بعد از رفتن محمد، آوا خواست کمکم کند ولی با داد دستش را رد کردم و به سختی به اتاقم برگشتم. زانوهایم را بغل گرفته بودم و هق هق گریه هایم دل خودم را ریش میکرد. آوا بارها از پشت در اتاق صدایم زده بود ولی جوابش را ندادم. به زور شماره صدرا را گرفتم. - سلام عزیزم هق هق گریه هایم بلندتر شد. - میگن...
بروزرسانی در : ۹۸۲ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 63
با مادرم و پیمان توی سالن نشسته بودیم و سکوت بدی بینمان حاکم بود. در حالی که غرق توی فکر بودم داشتم برای خودم پرتغال پوست میگرفتم. مادرم سکوت را شکست و با دلخوری رو به پیمان گفت: - آقا پیمان رسمش این نبود دختر دسته گلم رو بسپرم دستت و بدون اینکه به من بگی مجبورش کنی به طلاق - من مجبورش نکردم....
بروزرسانی در : ۹۸۱ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 64
صبح شده بود. پنجره را باز کردم. نفس خنکی به صورتم خورد. چشمانم را بستم و خودم را توی بالکن خانهام تصور کردم در حالی که صدرا برایم شیر گرم آورده است. تلفن خانه زنگ خورد. اهمیتی ندادم که چه کسی است. مادرم جواب تلفن را داد و من اصلاً حوصله نداشتم گوش کنم ببینم چه کسی پشت خط است. چند دقیقه بعد ماد...
بروزرسانی در : ۹۸۰ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 65
چند دقیقه بعد صدرا و مادرش سر رسیدند. به محض دیدنشان بغضی راهی گلویم شد که به زور به پایین هلش دادم. احساس گناهترین آدم را داشتم و از همه خجالت میکشیدم. صدرا که همیشه عادت داشت اسپرت بپوشد حالا تو کت و شلوار مشکی رنگ بیشتر جذاب به نظر میرسید. خوشبختانه مسئولیت پذیرایی با آوا بود. به اصرار...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 66
مادرم صدرا را دیده بود. درسته که هنوز نمیدانستم که قرار است کی بخشیده شوم ولی مراسم به اصطلاح خواستگاری امشب خیلی آرامترم کرده بود و همینطور احساسم را نسبت به صدرا خیلی بیشتر، از اینکه سریع برای رفع این سو تفاهم اقدام کرده بود خوشحال بودم. از فردا دیگر کسی نمیتوانست بهم بگوید که صدرا ولم خواهد...
بروزرسانی در : ۹۷۸ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 67
بعد از رفتم پیمان سریع به سراغ پاکتها رفتم و آوا هم که داشت از کجکاوی میکرد به کمکم آمد. داخل یکی از پاکت ها برای خودم یک پیراهن مجلسی بود به همراه یک ست ورزشی و گردنبند نقره، در آن یکی پاکت هم یه دوتا عروسک و یک خرس برای بچهام به همراه دو دست لباس نوزادی قرمز و آبی رنگ به همراه یک پستونک به ...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 68
از بعد از آن روزی که ماجرا طلاقم را بهشون گفته بودم، دیگر زن عمویم را ندیده بودم و حالا از روبرو شدن باهاش خجالت میکشیدم. زن عمو که وارد شد نمیدانستم باید رفتارم چطوری باشد. مثل همیشه به گرمی باهاش سلام و احوال پرسی کردم ولی جوابهای همیشگی را دریافت نکردم. آوا چایی و میوه آورد و مدتی به حرف ...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 69
دوست داشتم زودتر جنسیت بچهام مشخص شود تا بهتر بتوانم باهاش ارتباط برقرار کنم. یکی دو روزی جز دلتنگی برای صدرا خبری نبود. حس میکردم بهانه گیر شدهام و بیشتر از هر وقتی دلم میخواست بخوابم. خدا را شکر از پیمان و خانواده عمو خبری نبود. محمد کم می آمد خانه و سعی میکرد با من روبرو نشود. البته من هم...
بروزرسانی در : ۹۷۵ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 70
وارد خیابان اصلی که شدیم ساندویچ را دادم به صدرا و گفتم: - بیا مامان واسه تو درست کرده با تعجب و خوشحالی گفت: - واسه من؟ - آره گفت شام نخوردی گرسنه نمونی - عه پس دوستم داره - دیوانه...راستی خسته نبودی؟ نمیخواستی یکم استراحت کنی بعد بریم؟ - نه دوست دام زودتر برسم، دلم خیلی برات تنگ شده. ...
بروزرسانی در : ۹۷۴ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 71
کم کم آماده خواب شدم ولی صدرا داشت فوتبال نگاه میکرد. نمیدانستم وقتی جابجا شدیم باید این خانه که حالا به اسم من بود را چکار کنم؟ نگهش دارم یا بفروشمش؟ باید سر فرصت با صدرا راجع بهش صحبت کنم. بعد از یک خواب راحت و عمیق وقتی چشم باز کردم ساعت ده صبح بود. هنوز ازاتاق بیرون نیامده بودم که پیمان زن...
بروزرسانی در : ۹۷۳ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 72
بیشتر طول مسیر به سکوت گذشت. از دست خودم عصبانی بودم. پیشنهاد صیغه از جانب خود من بود ولی حالا میفهمم مرتکب چه اشتباهی شدهام. چهار ماه پیش که پیمان برگشته بود ایران، صدرا اصرار داشت که حتماً باید همین الان موضوع را به خانوادهان بگویم. البته همه این اصرارها بخاطر رفتار پیمان بود که میخواست هرطو...
بروزرسانی در : ۹۷۲ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 73
نیم ساعتی میشد که زن عمو اینا رفته بودند و صدای مادرم که گاهی یواش و گاهی بلند داشت غز میزد را میشنیدم. نمیدانم چی باعث شده بود تحمل این همه تحقیر را داشته باشم. روزی که پیشنهاد این ازدواج موقت را دادم فکر نمیکردم این همه عقبه داشته باشد. کاش صدرا مخالفت میکرد، کاش میزد توی گوشم، کاش مادرش قب...
بروزرسانی در : ۹۷۱ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 74
بعد از دیدن صدرا و عاشقش شدن تازه فهمیدم که هیچ وقت عاشق پیمان نبودهام ولی باز هم از موقعی که ترکم کرد احساس شکست بدی میکردم. تصمیم عجلهایش برای طلاق همیشه برایم جای سوال بود. خیلی زود به صدرا وابسته شدم. صدرا مهربان بود و جای زخمهایم را برای مرهم بودن خوب بلد بود. صدرا باعث میشد حس خوبی به خ...
بروزرسانی در : ۹۷۰ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 75
توی عالم خواب بودم که گرمای دست های مادرم را روی موهایم حس کردم. دوست نداشتم بیدار شوم و شاید هم به گرمای دست های مادرم روی موهایم نیاز داشتم که خودم را به خواب زدم. - من مادر بدی برات بودم نه؟ فکر میکردم زندگیت خوبه، فکر میکردم اگه میگی با پیمان مشکل داری از بهونه گیریه...من از کجا باید میدون...
بروزرسانی در : ۹۶۹ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 76
نم چشمهایم را پاک کردم و وارد خانه شدم. مادرم تا چشم های قرمزم را دید پرسید: - چیزی شده؟ - نه - پس چرا گریه کردی؟ صدرا چیزی بهت گفته؟ - پیمان زنگش زده و حرفایی که به شما گفته به اونم گفته - وای...برات بد شد؟ - نه اون مثل شما نیست اعتماد داره بهم چون با طعنه حرف زده بودم، مادرم هم با طعنه...
بروزرسانی در : ۹۶۸ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 77
ضعف شدیدی پیدا کرده بودم. حتی توان اینکه از اتاقم بیرون بروم را هم نداشتم. مادرم برای معجونی از مغزیجات و عسل درست کرد. حوصله حرف زدن با کسی را نداشتم. فقط دلم میخواست که بخوابم. توی تاریکی اتاقم به سقف خیره شده بودم و به روزهایی روشنی که در انتظارم بود فکر میکردم. روز بعد مادرم سری به آموزشگا...
بروزرسانی در : ۹۶۷ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 78
شب قبل خواب پدرم را دیده بودم و این خواب بیقرارم کرده بود. آماده شدم که سری به مزار پدرم بزنم و خوشبختانه مادرم اصراری برای اینکه با من بیاید نداشت. یکی از مانتوهایی که هنوز برایم تنگ نشده بود را پوشیدم و فقط به زدن یک رژ رنگ نود بسنده کردم. با تاکسی به مزار پدرم رفتم. سر راه برای خیرات شیرینی کش...
بروزرسانی در : ۹۶۶ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 79
وقتی تلفنش را قطع کرد با ترس نگاهش کردم و پرسیدم: - پیمان میخوای چکار کنی؟ - نترس نمیذارم یه تار مو از سرت کم بشه... دیگه بلد شدم چطوری عاشقی کنم برات ناخواسته از ته دلم قهقهای زدم که باعث شد پیمان با تعجب به سمتم برگردد - بخند گلم، تو همیشه بخند حتی اگه به قصد تمسخر من باشه بازم فدای سرت ...
بروزرسانی در : ۹۶۵ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 80
دیگر چیزی به یاد ندارم تا وقتی که با سوزش دستم چشمانم را باز کردم. توی تخت بیمارستان بودم. صداهای اطرافم را در حد نامفهموم میشنیدم. به زور مادرم را صدا زدم. دستم را توی دستش گرفت. حرف میزد ولی من نمیشنیدم. پلکهایم باز سنگین شد. بار بعدی که چشمانم را باز کردم اوضاع بهتر شده بود. - من... من ...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
