لیست کلیه پارتهای رمان من و یک دنیا دروغ : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 81
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 21
موقع خواب، آوا که می¬گفت نمی¬تواند کنار کسی بخوابد برای خواب به مبل¬های سالن بسنده کرد و من توی اتاق خودمان بخواب رفتم. البته قبلش کمی با صدرا حرف زدم. بین حرف¬هایم نزدیک بود قضیه چمدان پر از خوراکی سوغات مادرم را هم لو بدهم. صبح با حالت تهوع بدی بیدار شدم طوری که حتی از سروصدایم آوا را هم بیدار...
بروزرسانی در : ۱۰۲۳ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 22
تمام مدت آماده کردن ناهار و حتی موقع خوردنش فکر من پیش بسته زعفران¬ بود. چند ساعت بعد ویدا باز تماس گرفت - بهتری نغمه؟ - خوبم - بیام پیشت حرف بزنیم؟ - بیا قدمت روی چشم ولی آوا اینجاس... - باشه پس یوقت دیگه بهت سر می¬زنم...خیلی مواظب خودت باش. بعد از تماس ویدا، پیمان باز تماس گرفت. برخلا...
بروزرسانی در : ۱۰۲۲ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 23
بالاخره نیم ساعت مانده به قرار هر دو آماده از خانه بیرون زدیم، خدا را شکر تا مقصد راه زیادی نبود. توی مسیر، آوا مدام استرس داشت. - الان استرس چی رو داری؟ - اگه قبولم نکنه چی؟ - اون تو رو دیده و خودشم بهت پیشنهاد داده پس حتما مورد قبولش هستی خیالم آوا با این حرفم یکم راحت شد. - ببین آوا از ه...
بروزرسانی در : ۱۰۲۱ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 24
صدرا بود حالم را پرسیده بود و وقتی برایش نوشتم بهتر شدم، در جوابم نوشت « انقدر به خودت سخت نگیر و استرس الکی نداشته باش، می¬دونم اینکه بخوای موضوع رو برای مادرت بگی چقدر سخته واست، وقتی بهتر شدی دوتایی راجع بهش یه تصمیم درست می¬گیریم» با دلگرمی حضور صدرا به خواب رفتم، چقدر خوب که بوی تنش هنوز لا...
بروزرسانی در : ۱۰۲۰ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 25
تیپ اسپرت روشنی زدم و همراه آوا از خانه بیرون زدیم. توی مسیر مطب، آوا با لحن مظلومی گفت: - دیشب خیلی سعی کردم با مامان حرف بزنم ولی نشد زیر چشمی نگاهی بهش انداختم که داشت ناخن¬هایش را می¬جوید. - خودم برگشتیم خونه باهاش حرف می¬زنم...انقدرم ناخنات را بد شکل نکن، مدلینگ باید ناخناش خوشگل باشه ا...
بروزرسانی در : ۱۰۱۹ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 26
آوا در مورد ماهی هم مثل سوپ دیشب گل کاشته بود - دارم کم کم بد عادت میشم ، این همه غذای خوشمزه می¬پزی¬...مامان چی میگه تو توی خونه دست به سیاه و سفید نمی¬زنی؟ - الان اینجا از ذوق گندم خانم و راضی کردن مامانه که این همه زرنگ شدم. عادت به این همه شام خوردن نداشتم و حسابی احساس سنگینی می¬کردم. خو...
بروزرسانی در : ۱۰۱۸ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 27
برای ناهار تصمیم داشتم کباب تابه¬ای درست کنم. داشتم گوجه¬ها را خورد می¬کردم که آوا به آشپزخانه آمد و بی مقدمه گفت: - نغمه تو...تو می¬خوای بچت رو سقط کنی؟ با تعجب و عصبانیت برگشتم سمتش - نه...کی گفته؟ - از حرفات با دوستت شنیدم...و خوشحال نبودن این چند روزت...البته حق داری، اگه مشکلت با پیما...
بروزرسانی در : ۱۰۱۷ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 28
از مطب که بیرون زدم چون به نتیجه دلخواه نرسیده بودم کلافه بودم. تصمیم داشتم پیش دکتر دیگری هم بروم ولی بعد از صحبت¬های این دکتر از تصمیمم پشیمان شدم چون مطمئناً آنجا هم چیز جدید عایدم نمی¬شد. هرچیزی که باید بدانم را فهمیده بودم و حالا باید تصمیمم را می¬گرفتم. قبل از هر تصمیم باید با صدرا کمی حر...
بروزرسانی در : ۱۰۱۶ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 29
حرف زدن با صدرا بیشتر از اون چیزی که فکرش را می¬کردم بهم انرژی داد. از داروخانه نسخه¬ای که برایم نوشته بود را تحویل گرفتم. حق با ویدا بود من تحت هر شرایطی به این قرص¬ها نیاز داشتم. به درخواست صدرا آبمیوهای خوردیم. - ظهر که دعوتم کردی کافه ولی همه چیز رو زهرمارم کردی - ببخش میخواستم فقط... ص...
بروزرسانی در : ۱۰۱۵ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 30
به محض رسیدن به خانه یکی از قرص¬هایی که ویدا تجویز کرده بود را خوردم و کمی خوابیدم. از خواب بیدار شدم، مادرم چندبار تماس گرفته بود و آوا گفته بود که خوابم، برای آنکه نگران نشود سریع باهاش تماس گرفتم. - جونم مامان - خوبی؟ آوا گفت حالت خوب نبوده قرص خوردی خوابیدی...سر خود قرص نخوری نغمه - نه ما...
بروزرسانی در : ۱۰۱۴ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 31
زندگی من و پیمان خوب بود. خیلی عاشق هم نبودیم ولی به هم احترام میگذاشتیم، جفتمان خیلی زود ازدواج کرده بودیم و واسه همین خانواده¬ها خیلی حمایت¬مان می¬کردند، تقریباً هر مشکلی که پیش می¬آمد با پا در میونی آنها حل می¬شد. ولی از یک جایی به بعد تصمیم گرفتیم خودمان مشکلاتمان را حل کنیم، این پیشنهاد پ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 32
همه غم عالم یکباره مهمان سینهام شد و من زیر بار اشکهای سیل آسایم بی حرفی تماس را قطع کردم و شماره صدرا را گرفتم. اجازه دادن هق هق گریههایم پریشانی حالم را بیان کند. - دور اشکایی که میریزی بگردم چی شده؟ کسی حرفی زده؟ کسی حرف زده بود؟ نه. فقط طاقتم تمام شده بود. مثل فنجان پری که با یک قطره چ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۲ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 33
ویدا اسنک به دست وارد خانه شد - مامان نغمه کجایی؟ بیا واست اسنک خریدم، خوب نیست واست ولی خب میدونستم دوست داری گرفتم - مرسی دوست مهربونم از داخل یخچال دلستر و یخ را بیرون آوردم و سریع میز را آماده کردم. ویدا با اشتها گاز بزرگی به تکهای از اسنکش زد و گفت: - خب تعریف ببین چه کردی که گفتی گل ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۱ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 34
ساعت پنج عصر بود که با صدای باز شدن در خون توی رگ¬های بدنم به جریان در آمد. دستی به صورتم کشیدم تا آثار گریه کردنم را از بین ببرم. صدرا با حرص خاصی من را در آغوشش کشید و این حرکتش باز من را وادار به گریه کرد. صدرا نفس عمیقی کشید و گفت: - ازت دلخورم...ولی دلیل نمی¬شه این شب قشنگ رو خراب کنم واس...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 35
طبق قرار شب قبلمان، با صدرا راهی مطب ویدا شدیم. با دانستن نظر ویدا، مطمئن بودم که چیزی عوض نخواهد شد ولی احترام صدرا به خواستهام برایم ارزشمند بود. در طول مسیر، سکوت بینمان حاکم بود و من به منظره بیرون خیره بودم، به آدمهایی که هر کدام رازی برای پنهان کردن داشتند. به محض ورودمان به مطب به علت ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۹ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 36
سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم. حس دست های گرم صدرا روی دست نیمه سردم، تمام وجودم را گرم کرد. اشک هایم ناخودآگاه از گوشه چشمانم جاری شد کاش به هفت ماه پیش برمی گشتم. بالاخره به کلبه ای که صدرا انتخاب کرده بود رسیدیم. البته نمیشود اسمش را کلبه گذاشت. یه اتاق کوچیک با همه امکانات...
بروزرسانی در : ۱۰۰۸ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 37
آخرشب باید راه میافتادیم تا صدرا صبح به سرکار برسد. به صدرا توی درست کردن جوجه برای شام کمک کردم و حسابی هم اذیتش کردم. وقتی میخندید زیباترین مرد دنیا میشد - صدرا کاش دخترمون وقتی میخنده مثل تو بشه - کاش مثل تو بشه دلیل خنده و خوشحالی من صدرا تکه ای از جوجه آماده شده را درون دهانم گذاشت. خی...
بروزرسانی در : ۱۰۰۷ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 38
بعد از خوابیدن مهمان هایم، از سکوت خانه استفاده کردم و تصویری به پیمان زنگ زدم. باید همه چیز را بهش میگفتم. بعد از کمی احوال پرسی ساده و حوصله سر بر بهش گفتم: - پیمان میخوام به همه قضیه طلاق رو بگم - نغمه...نغمه بیا یبار دیگه باهم حرف بزنیم...بخدا من هنوز اجازه ندادم حرفش تمام شود، گفتم: - م...
بروزرسانی در : ۱۰۰۶ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 39
وقتی با لباس فرم کارم وارد آشپزخانه شدم و به مادرم که داشت برای ناهار لوبیا خیس میکرد گفتم: - با اجازتون من میرم شرکت ولی سعی میکنم زود برگردم...شمام استراحت کن بعد گوش دادن به سفارش های زن عمو مبنی بر آرام رانندگی کردن، از خانه بیرون رفتم. از خانه که بیرون رفتم و در را پشت سرم بستم از مخال...
بروزرسانی در : ۱۰۰۵ روز پیش
-
رمان من و یک دنیا دروغ - پارت 40
نگاهم خیره کامواها بود و انتخاب بینشان سخت، هر سه رنگش را دوست داشتم ولی به زور کاموا قرمز را انتخاب کردم. مادرم شروع به بافتن کرد و گفت: - فردا باید بریم پیش اون دکترت که میگی...باید ببینم همه چیز خوبه زن عمو در حالی که داشت خوراکی هایی که برایم آورده بود را توی کابینت جا ساز میکرد گفت: -...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
