پارت پنجاه و سوم :

با چشم هایی که هنوز گیچ خواب بودند به چهارچوب در تکیه دادم و منتظر رسیدن آمدنش به طبقه چهارم شدم.
با همان قیافه خواب آلود و موی پریشان خودم را توی آغوشش انداختم.
بوی مردی را می‌داد که چند ساعتی بی وقفه رانندگی کرده بود تا با حضورش حال دلت را خوب کند.
همراه صدرا وارد خانه شدیم.
برایش چایی و شکلات آوردم.
- بهتری خانمی؟
- یکم
- هر وقت خواستی بگو که راه بیفتیم
- خست

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    وااایی😨 نععهه

    ۶ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    واااای چی شدع گلم؟؟؟🫣🫣🫣🫣😂😂😍😍😍😍

    ۶ ماه پیش
  • اسرا

    8

    عموسکته نکنه صلوات

    ۳ سال پیش
  • نسترن

    6

    وای خدای من😑

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    4

    عه چرا تموم شد تورو خدا تا فردا دیره

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️