من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت پنجاه و سوم :
با چشم هایی که هنوز گیچ خواب بودند به چهارچوب در تکیه دادم و منتظر رسیدن آمدنش به طبقه چهارم شدم.
با همان قیافه خواب آلود و موی پریشان خودم را توی آغوشش انداختم.
بوی مردی را میداد که چند ساعتی بی وقفه رانندگی کرده بود تا با حضورش حال دلت را خوب کند.
همراه صدرا وارد خانه شدیم.
برایش چایی و شکلات آوردم.
- بهتری خانمی؟
- یکم
- هر وقت خواستی بگو که راه بیفتیم
- خست

لطفا صبر کنید...

مریم
0وااایی😨 نععهه