لیست کلیه پارتهای رمان ماه قلب من : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 37
-
رمان ماه قلب من - پارت 1
وای... امان از این بلال صبح که بیدار میشه حسابی سرو صدا میکنه صدای تلویزیونو تا ته زیاد کرده بود. دیشب نتونستم درست بخوابم سرم از درد در حال انفجار بود. از جایم بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم، هه... آشپزخونه که میگم خندم می گیره جایی که حتی شیش مترم نمی شد، پام خورد به قابلمه های ننه صنم، اونام ...
بروزرسانی در : ۱۷۸۶ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 2
شکور حسابی مظلوم بود جوری که نگاش می کنی دلت براش کباب میشه. ریشخندی کردمو با خودم گفتم عجب جواب دندون شکنی به اون صبری از خدا بی خبر دادم. حالا نه اینکه نشه نگاش کرد ولی خب وضعیت من معلومه فک نکنم تا آخر عمرم بتونم ازدواج کنم بعدشم کجای دنیا اینجوری میرن خواستگاری و پیشنهاد مواد میدن؟ پس کجاس بی...
بروزرسانی در : ۱۷۸۶ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 3
دست چکشو از کشو در آورد و شروع کرد به نوشتن. سام_یک ملیارد بسته؟ البته پونصد الان مابقی بعد از اتمام کار. چکی که نوشته بود حسابی دهن پر کن بود اما خب ننه صنم و بلال و چیکار میکردم؟ _پس مامان بابام چی میشن؟ سام_تو مدتی که اونجایی خودم هواشونو دارم المیرا فقط یکساله بعدم میای تو آسایش زندگیتو م...
بروزرسانی در : ۱۷۸۵ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 4
صبح زود مدارکامو برداشتم و به خونۀ سام رفتم دقیق ساعت ۸ جلوی خونش بودم. باهاش تماس گرفتم و اطلاع دادم که پایین وایسادم. بعد از پنج دقیقه معطلی با ماشینش اومد بیرون و کنارپام توقف کرد. _الی بیا سوار شو در جلوی ماشینو باز کردم و کنارش نشستم. اونروز برای پاسپورت اقدام کردیم و چند دست لباس شیک برای...
بروزرسانی در : ۱۷۸۴ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 5
صدای در اتاق اومد. _بفرمایین. مرجان بود خدمتکاری که امیر در اختیارم گذاشته بود و از همه مهمتر فارسی بلد بود. _خانوم آقا دستور دادن که تا نیم ساعت دیگه آماده باشین. _باشه. _کمک نمی خواین _نه مرسی عزیزم می تونی بری. در کمدو بازکردم یه لباس ساده و پوشیده انتخاب کردم و گذاشتم رو تخت به. سمت حما...
بروزرسانی در : ۱۷۸۳ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 6
این یک هفته خیلی بد تمام شد. عقربه های ساعت هم با من بد بودند دیر می گذشتند، بلاخره امیر اومد. وقتی به من سر زد اخم هایش در هم رفت. _الی خانومی من چش شده خوبی؟ بچه خوبه؟ چیزی شده؟ بغضی که تو این یک هفته قصد پاره کردن گلویم را داشت سر باز کرد و من خودمو تو بغل امیر قایم کردم و های های گریه سر دا...
بروزرسانی در : ۱۷۸۲ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 7
روی یه صندلی تو یه انباری کثیف بسته بودنم ترسیده بودم اما گریه نمی کردم کاش به حرف سام گوش نمی کردم. در انباری باز شد و امیر و شیخ داخل شدن. _خب مثل اینکه فلشا تو کیفت بود. کی بهت گفت برگه ها رو بیاری من امضا کنم؟ آدم کی هستی ... سام؟ با نفرت نگاهش کردم و چیزی نگفتم اشاره کرد به امیر. امیر ا...
بروزرسانی در : ۱۷۸۱ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 8
چشمانم را که باز کردم خودم را در بیمارستان دیدم. پرستار نزدیکم شد وگفت: -بهوش اومدی دختر گلم. می تونی اسمت و بهم بگی؟ _من اینجا چیکار می کنم؟ پرستار گفت: _تو هواپیما بیهوش شدی. با آمبولانس اوردنت اینجا بدنت عفونت کرده بود. دستی روی سرم کشید: - کی با موهای خوشگلت این کارو کرده؟ پلیس پشت در اتا...
بروزرسانی در : ۱۷۸۰ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 9
روی مبل خانه سام نشستم. به آبمیوه جلوی دستم خیره شدم. _الی ... _بله. _ناهار خوردی ... پوزخندی زدم و نگاش کردم. -چقدر درمونده شدی. _می دونی به خاطر تو چیا کشیدم باندای دور انگشتمو باز کردم و با نفرت زل زدم تو چشاشو گفتم: -خوب نگاه کن به خاطر نقشۀ احمقانه تو به خاطر حماقتای تو که به اینجا رسیدم......
بروزرسانی در : ۱۷۷۹ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 10
خوشبختانه کنارم یه خانم میانسال نشست. _سلام... _سلام دخترم... لبخندی به رویش زدم و سرمو به شیشه چسبوندم. پنج ساعتی بود که اتوبوس راه افتاده بود و من باز هم برای دومین بار امروز لعنت به خودم فرستادم که چیزی برای خوردن برنداشتم از گشنگی و گرما تلف شدم آخه یکی نیس به من بگه کی تو این گرما میره اه...
بروزرسانی در : ۱۷۷۸ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 11
زهرا خانوم پرده رو کنار زد و از گوشه پنجره گفت: -المیرا بیا مادر بخواب خسته ای... _چشم اومدم... خدا رو شکر گفتم که خدا زهرا خانومو سر راهم قرار داد... داخل خونه رفتم ولی لباس هایم را در نیووردم دلم نمی خواست زهرا خانوم جای سوختگی های پشت کمرمو ببینه حوصله توضیح نداشتم... روی لاحاف دراز کشیدم به چ...
بروزرسانی در : ۱۷۷۷ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 12
_وایسا بنتی، گناه تو چیه؟ تو مهمان منی ... دستانش را روی گونه هام کشید و اشک هایم را پاک کرد...بیا تا برات بگم چی شده؟ با مکث به سمت مبل رفتم و نشستم... _زینب یه دختر خوب و محجبه بود همه جا حرف از خانومیه زینبم بود...زیادی خوشگل بود چشمای سبز، موهای فر خرمایی...هعی بنتی بچم حیفه خاک شد...۲۰ سا...
بروزرسانی در : ۱۷۷۶ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 13
عزیزم کجا بودی، چقدر رنگ و روت زرده چیزی شده المیرا؟ _نه فقط از صبح تا حالا چیزی نخوردم فقط دنبال جاهای دیدنی بودم..گشت گذار.. - وقتی دروغ میگی گونه هات قرمز میشه...آدمی که داره دروغ میگه نمی تونه تو چشم طرفش نگاه کنه... شرمنده نگاهش کردم... _چیزی نگو، تا وقتی که خودت نخواستی حرفی نزن، اما اگ...
بروزرسانی در : ۱۷۷۵ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 14
صبح با صدای زنگ در چشم گشودم...آه کیه این وقت صبح.... بلند گفتم: - کیه؟ دیدم صدایی نمیاد به سمت در رفتم و دستگیر در را فشردم... اوف این پسرک مزخرف اینجا چه می خواهد؟ _بفرمایین _دیشب دیدم اومدی گفتم بیام سلامی عرض کنم... _سلامتون عرض شد می تونید برید ... _بروکنار ببینم ... منو زد کنار و رفت رو م...
بروزرسانی در : ۱۷۷۴ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 15
_سلام آقا دوتا نون می خوام... نون داغ را جلوم گذاشت...پولشو حساب کردم و به سمت سوپری اون طرف خیابون رفتم...چهارتا تخم مرغ خریدم و به طرف خونه راه افتادم...صبح ها تهران انگار جور دیگه ای بود...بوی نون تازه، آدمایی که صبح بلند میشن و هر کدوم به یه سمت می روند...پیرزن های سبد به دست که سبزی تازه می-...
بروزرسانی در : ۱۷۷۳ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 16
******************* صدای زنگ در... خدایا چرا این پسر دست از سر من بر نمی دارد؟ درو بازکردم...جلوی در وایسادم... _الی برو کنار دیگه.. _تو کار و زندگی نداری؟ _قرار امشبو که یادت نرفته؟ _سنگ پا قزوینیا ... _بده نمیخوام تنها باشی؟ راستی چه خوشگل شدی کلک ... به چه ابروهایی برداشته، چه موهایی کوتاه ک...
بروزرسانی در : ۱۷۷۲ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 17
چند روز گذشته بود و من از اون شب به بعد دیگه کامیارو ندیدم....خودمم هم پایین نرفتم، انگار سرش خیلی شلوغ بود...تصمیم گرفتم خودم برم یه سر بهش بزنم...لباس های اسلشی که دیروز خریده بودم به تن کردم رنگ سفید مشکی، بهم میومد...کلاهم را که شبیه کلاه کلاه قرمزی بود را سر کردم و به پایین رفتم. رسیدم پایی...
بروزرسانی در : ۱۷۷۱ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 18
************************ وقت ملاقات رسید... بلال صندلی را عقب کشید و نشست. _سلام دختر بابا ... _به من نگو دخترم، من دختر تو نیستم ... _الی بابا کجا بودی؟ نگفتی بی تو دق می کنیم؟ فکر کردم ولمون کردی... زد زیر گریه. قلبم طاقت نداشت. _گریه نکن، اومدم تعریف کنی... _وقتی دیدم ازت خبری نیست، اومدم خ...
بروزرسانی در : ۱۷۷۰ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 19
دوروزی بود که تو اتاق خودم را حبس کردم، لب به چیزی نزدم. هرچه زنگ در را زدند باز نکردم. از دنیا و آد م هایش سیر بودم، کاش بگذارند به حال خودم بمیرم. الی دیگر تنهاس، الی دیگر کسی را ندارد...الی دوست دارد بمیرد...صدای زنگ در رو اعصابم بود، طولی نکشید که خونه ساکت شد...صدای کامیار را به خوبی از پ...
بروزرسانی در : ۱۷۶۹ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 20
خونه رو گردگیری کردم و لباسهایم را پوشیدم با کامیار دیشب قرار گذاشتیم بریم بیرون ... از پله ها پایین رفتم که همون موقع در اسانسور باز شد و پسری قد بلند اخمو روبه رویم نمایان شد... وقتی نگاهم کرد دلم هری ریخت پایین ... _منشی هستی؟ انگار نشنیدم چی گفت دوباره سوالش را تکرار کرد ... تا خواستم جواب ...
بروزرسانی در : ۱۷۶۸ روز پیش
- 1
- 2
