پارت هشتم :

چشمانم را که باز کردم  خودم را در بیمارستان دیدم. پرستار نزدیکم شد وگفت:
-بهوش اومدی دختر گلم. 
می تونی اسمت و بهم بگی؟
_من اینجا چیکار می کنم؟ 
پرستار گفت:
_تو هواپیما بیهوش شدی. با آمبولانس اوردنت اینجا بدنت عفونت کرده بود. 
دستی روی سرم کشید:
- کی با موهای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • کاملیا

    2

    ممنون بابت عکسا..ولی پارت کمی بود😟

    ۵ سال پیش
  • مممممم

    0

    چی شده 😔

    ۵ سال پیش
  • فاطمه

    2

    🥺🥺🥺

    ۵ سال پیش
  • سیتا

    2

    یعنی چی کار کردن 🙄🙄🙄🙄

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️