پارت سیزده :

عزیزم کجا بودی،  چقدر رنگ و روت زرده چیزی شده المیرا؟ 
_نه فقط از صبح تا حالا چیزی نخوردم فقط دنبال جاهای دیدنی بودم..گشت گذار..
- وقتی دروغ میگی گونه هات قرمز میشه...آدمی که داره دروغ میگه نمی تونه تو چشم طرفش نگاه کنه...
شرمنده نگاهش کردم...
_چیزی نگو،  تا وقتی که خودت نخواستی حرفی نزن،  اما اگه نیاز به دردو دل داشتی هستم...میرم برات غذا گرم کنم...
انگار خدا بعضی ها رو از بهشت ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تی تی

    3

    اشکم در اومد نویسنده ،چقدر زینب بد فوت شده 🥺🥺

    ۵ سال پیش
  • زینب

    3

    یاعروس زهراخانم میشه یاامیربرمی گرده المیراکوچکتردخترزینب هست

    ۵ سال پیش
  • آرام

    0

    نمی دونم چرا فکر میکنم با شوهر زینب ازدواج میکنه

    ۵ سال پیش
  • زینب

    2

    شوهرزینب زن داره بعداشوهرزینب سنش خیلی بالاهست

    ۵ سال پیش
کپی شد!