لیست کلیه پارتهای رمان ماه قلب من : پارت های 21 تا 37
تعداد کل پارت های منتشر شده : 37
-
رمان ماه قلب من - پارت 21
روزها می¬گذشت و دوستی منو کامیار عمیق¬تر می¬شد. هوایم را داشت باهم به گردش می¬رفتیم. شب-ها در پارک قدم می¬زدیم...جور خاصی نگاهم می¬کرد اما می¬گذاشتم به حساب اینکه اندازه خواهرانش مرا دوست دارد...خودش می¬گفت هیچ وقت باخواهرش آبش در یک جوب نرفته و همیشه خدا بحث و دعوا دارند. تو جایم غلتیدم که ...
بروزرسانی در : ۱۷۶۷ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 22
صبح با صدای موج دریا از خواب بیدار شدم. بلوز سفید رنگمو با سارافن جلو باز مشکی پوشیدم شلوار جین سفیدمم پام کردم و موهای فر کوتاهمو باز گذاشتم. از پله¬ها اومدم پایین که صدای کامیارو شنیدم. با ذوق به سمتش رفتم و سلام کردم. _سلام فرفری... _سلام آقا کامی... _فری دلم برات یه زره شده بود وقتی نیستی ...
بروزرسانی در : ۱۷۶۶ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 23
زهرا خانوم وضو گرفت و سجاده¬اش را که همیشه همراهش بود را رو به قبله پهن کرد. اونقدر با دیدنش آرام گرفتم که با اشتیاق بهش نگاه کردم و اون جو معنوی رویم اثر گذاشت...صدای قرآنش که در خانه پیچید. آرامش گرفتم و خوابم رفت با آن صدای ملکوتی. صبح زود از خواب بلند شدم، لباس¬های مشکی¬ام را پوشیدم و با زهر...
بروزرسانی در : ۱۷۶۵ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 24
لباس¬هایم را پوشیدم، خواستم به دیدن زهرا خانوم بروم و تشکر کنم درو که باز کردم کاوه رو دیدم. _المیرا خانوم می¬تونم باهاتون حرف بزنم؟ کلید را در قفل چرخاندم و گفتم: -حرفی نمونده من همچیو به کامیار گفتم به درد هم نمی¬خوریم. _شما حق ندارید در مورد من تصمیم بگیرین، من همچیو می¬دونم و قبول دارم نگا...
بروزرسانی در : ۱۷۶۴ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 25
هر روزی که بیدار می شدم کاوه با یک دست گل بزرگ پشت در می اومد. هر سری که می خواستم منصرفش کنم از این تصمیم اما قلب خودم می رفت برایش...شاید این را شنیده ای که زنان در دل «آری» و «نه» به لب دارند ضعف خود را عیان نمی سازند رازدار و خموش و مکارند آه، من هم زنم، زنی که دلش در هوای تو می زند پر و با...
بروزرسانی در : ۱۷۶۳ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 26
_عروس خانوم وکیلم شما رو با مهریه ۱۲۰ شاخه گل رز و اینه و شمعدان به عقد دائم آقای کاوه رستگار در بیاورم؟ این بار سوم بود که عاقد ختبه رو می خواند. کامیار گفت: -عروس زیر لفظی می خواهد ... که زهرا خانوم چشم غره ای رفت و بهش آروم گفت: -اینو باید کیمیا می گفت نخود آش لبخندی زدم که زهرا خانوم سمتم...
بروزرسانی در : ۱۷۶۲ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 27
دوروزی بود که ویلا بودیم و از عشق سرمست انگار فقط او بود و من، خوشبختی چه رنگ قشنگی است اون هم ازنوع عشق...بعد از دوروز به خانه برگشتیم و مهمانی ها شروع شد. هر سری خونه یکی از اقوامش بودیم و آخر سر هم خونه زهرا خانوم...هدیه ای که برایش خریده بودم را تقدیمش کردم و گفت: -دخترم این چه کاریه قربونت ...
بروزرسانی در : ۱۷۶۱ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 28
چیزی به محرم نمانده بود با کاوه برای خرید لباس مشکی بیرون رفتیم. روزهای خوبی رو سپری می-کردم حتی خوشبخت ترین زن دنیا بودم. کاوه همیشه هوایم را داشت، هر شب هر سه با هم قدم می زدیم و بیخیال دنیا ساعت ها می خندیدیم. زهرا خانوم هر هفته مرا به خانه اش دعوت می کرد و مثل دختر خودش قربان صدقه ام می رفت. ...
بروزرسانی در : ۱۷۶۰ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 29
تلفن خونه زنگ خورد که کاوه برداشت نمی دونم پشت تلفن کی بود اما کاوه سریع کاپشنش را برداشت و زودرفت حتی توضیحی هم نداد. دلم مثل سیرو سرکه می جوشید و دل نگران بودم چون هرچی با کامیار تماس می گرفتم جواب نمی داد. موبایلم زنگ خورد که سریع دکمه اتصالو زدم. _الو کاوه... _المیرا من تا صبح نمیام خونه کا...
بروزرسانی در : ۱۷۵۹ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 30
پرستار داخل اتاق اومد و سرم کامیار و عوض کرد از صورت کامیار معلوم بود که درد شدید دارد. بعد از تزریق امپول و سرم از اتاق خارج شد. چشمانش کم کم بسته شدن و خوابش برد. ساعت ها نگاهش کردم و از خدا شفایش را خواستم. بدون اکسیژن نمی توانست درست نفس بکشد و حال بدش بد به دلم چنگ مینداخت. بعد از چند ساعت ...
بروزرسانی در : ۱۷۵۸ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 31
امیر نبود اما صدای عاطفه رو از بالکن که با کاوه حرف می زد می شنیدم. _خودت میدونی عاشقتم کاوه، این دخترو ول کن منم امیرو ول می کنم قلبم از حرکت ایستاد _واقعاً چقدر وقیحی تو چی فکر کردی در مورد من چهار ساله پیشم در مورد علاقت گفتی و من گفتم نه، من هیچ حسی به تو ندارم عاطفه، من عاشق المیرام. عاط...
بروزرسانی در : ۱۷۵۷ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 32
موبایلمم زنگ خورد و زهرا خانوم پشت خط بود. _الو ... زجه می زدو می گفت: -بیاین که کامیار از دستم رفت ... مات شدم و برای بی کسی خودم گریه کردم. پشت در اتاق رفتم و گفتم: -کاوه دیگه برادر ندارم، کامیار واسه همیشه رفت من دیگه هیشکیو ندارم و زجه زدم از خونه بیرون رفت و تا صبح برنگشت. اما من تا خود صبح...
بروزرسانی در : ۱۷۵۶ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 33
وقتی چشمانم را باز کردم خودم را در خانه قدیمی دیدم. حتی نای جیغ و داد هم نداشتم، ساکت نشستم یه گوشه در باز شد و مرد غول پیکری در رو باز کرد. امیر با کیک داخل اتاق شد. دستی داخل موهایش کشیدو گفت: - وقتی میخوابی مثل فرشته ها میشی، تولدت مبارک -هه تولدم بود؟ روبه مرد کردو گفت: -برای خانوم غذا بیار.....
بروزرسانی در : ۱۷۵۵ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 34
و ازش خواستم مرا به امام زاده صالح ببرد، داخل حرم شدم و التماسش کردم تا کاوه را به من برگرداند.لباسم پاره بودو سویشرت کاوه را درآوردم و بویش را به ریه هام کشیدم دلم برایش تنگ شده بود...سجده زدم و از خدا خواستم تا او را به من ببخشد...داخل بیمارستان رفتم که زهرا خانومو روی صندلی دیدم سمتم اومدو گف...
بروزرسانی در : ۱۷۵۴ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 35
برای بار دوم بود که بهوش اومدم سرم را از دستم کشیدم تا پیش کاوه بروم، زهرا خانوم در و باز کردو گفت: - الهی خیر از جونیش نبینه که با شما دوتا این کارو کرد... _کاوه چطوره؟ آهی کشیدو گفت: - برگشت، خدا دوباره بهمون بخشیدش. المیرا قول دادی از زندگیش برو مادر. با بغض گفتم باشه میرم. پرستار داخل اتاق...
بروزرسانی در : ۱۷۵۳ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 36
کاوه را مرخص کردن و منی که دیگر نمی¬خواستم زندگی دیگران را خراب کنم. چند روزی گذشته بود سرمای شدیدی خورده بودم و حالم خیلی بد، دو ماهی بود که از عادت ماهانه¬ام می¬گذشت اما نمی¬دانستم چرا دیگر عادت ماهانه نمی¬شوم. حالم خوب نبود و حالت تهوع و بدن کوفته¬ام حسابی بهم فشار می¬آورد. دیگر حتی نمی¬توانست...
بروزرسانی در : ۱۷۵۲ روز پیش
-
رمان ماه قلب من - پارت 37
کلید خونه رو داخل قفل چرخاندم. همه جای خونه بوی کاوه رو می¬داد. کمدش راباز کردم و لباس-های باقی مانده¬اش را بغل کردم بدون تو نمی¬تونم، با شتاب به سمت صدا برگشتم که کاوه را دیدم فکر کردم توهم می¬زنم اما خودش بود... _نرفتی؟ _از نو شروع کنیم؟ میون اشک¬هایم لبخند زدم و گفتم: واقعاً تو می¬خو...
بروزرسانی در : ۱۷۵۱ روز پیش
- 1
- 2
