پارت سوم :

دست چکشو از کشو در آورد و شروع کرد به نوشتن. 
سام_یک ملیارد بسته؟ البته پونصد الان مابقی بعد از اتمام کار.
 چکی که نوشته بود حسابی دهن پر کن بود اما خب ننه صنم و بلال و چیکار می­کردم؟ 
_پس مامان بابام چی میشن؟
سام_تو مدتی که اونجایی خودم هواشونو دارم المیرا فقط یکساله بعدم میای تو آسایش زندگیتو می­چرخونی. ‌
_باید فکر کنم آقای سام. 
سام_باشه برو فکراتو بکن اما فقط تا فردا صبح اگه جوابت مثبت بود فردا ساعت ۸ با مدارکت اینجا باش تا باهم بریم کاراتو انجام بدیم. 
_باشه پس من برم خداحافظ. 
سام_خداحافظ
کلیدو تو قفل چرخوندم وارد حیاط شدم. 
ننه صنم تا صدای در و شنید بلندداد زد:
 _الی ننه اومدی؟ 
_اره اومدم. 
_بیا الی این پمادو بگیر بمال به کمرم دارم می­میرم. 
_باشه بزار دستامو بشورم میام. 
_تا سرپایی اون تلویزیونم روشن کن الان ماهواره یه فیلم قشنگ داره. 
به طرف تلویزیون کوچیکمان رفتم و دکمۀ خاموش روشنش را فشار دادم و خم شدم ماهواره رو هم روشن کردم وکنترلو میون دستش گذاشتم. به اتاق کوچکمان رفتم لباس­هایم را در آوردم و با یه تیشرت و شلوار گشاد خرسی عوض کردم. 
کنارش نشستم پمادو از کنارش برداشتم. 
_ننه دمر بخواب. 
به روی شکمش خوابید و پماد را ارام روی کمرش ماساژ دادم.
_وای ننه چه بوش تنده آدم تا ته مغزش می­سوزه. 
_به جاش دردو آروم می­کنه. 
_بلال کجاس؟ 
-رفت پیش اصغر یه نیمچه تریاک بگیره داشت از خماری می­مرد. 
پوزخندی زدم...
_ننه اگه من نباشم چیکار می­کنید واقعاً؟ 
_دختر خدا نکنه تو نباشی ایشالله همیشه زنده باشی. 
درسته برام پدر مادر قابلی نبودن اما بازهم گوشه­های دلم ننه صنم رو خیلی دوست دارم. چیکار کنم  بلاخره آدم خودش انتخاب نمی­کنه کجا و تو کدام خانواده به دنیا بیاد. 
-بلال می­خواد تو رو بده به صبری پسر خوبیه دستش به دهنش می­رسه مادر الهی که سفیدبخت بشی ما هم خیالمون راحت بشه. 
با عصبانیت گفتم: چی چیو خیالم راحت بشه خیال شما از من راحت بشه یا برای تأمین موادتون؟ من زن اون نمیشم دیگه هیشکیم که ندونه تو که می­دونی چه بلایی سر من اومده. 
-واسه همین میگم دیگه اون همجوره تو رو قبول می­کنه. 
_ من زن این یارو نمیشم دیگه هم بحثشو باز نکنید. 
به اتاق رفتم بالشت و پتویی برداشتم و دراز کشیدم. فکر کردم خیلیم فکر کردم اگه اینجا بمونم باید پاسوز این دوتا بشم. ولی اگه برم شاید بعد یکسال سختی بتونم زندگیمو بسازم فوق فوقش نه ماهه. 
و من آن روزها نفهمیدم که دارم خودم رو تو اتیش می­اندازم. مقدار پولی که سام می­خواست بهم بده منو به طمع انداخته بود فکر می­کردم می­توونم خوشبخت بشم... .

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • رویا

    2

    عالیییی فقط عکس شخصیت ها نویسنده جان

    ۵ سال پیش
  • افرا

    6

    عالیه نویسنده ی عزیز

    ۵ سال پیش
  • آرام

    6

    عالییییی

    ۵ سال پیش
کپی شد!