پارت یازده :

زهرا خانوم پرده رو کنار زد و از گوشه پنجره گفت:
-المیرا بیا مادر بخواب خسته ای...
_چشم اومدم...
خدا رو شکر گفتم که خدا زهرا خانومو سر راهم قرار داد...
داخل خونه رفتم ولی لباس هایم را در نیووردم دلم نمی خواست زهرا خانوم جای سوختگی های پشت کمرمو ببینه حوصله توضیح نداشتم...
روی لاحاف دراز کشیدم به چه بوی خوبی،  بوی گل محمدی می داد...
_یمه خدابیامرز همیشه لای لاحاف تشکاش گل محمدی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • افرا

    0

    💜💜💜💜🍭

    ۵ سال پیش
  • سیتا

    2

    مادره چه مهربونه اخی

    ۵ سال پیش
  • Saghar

    7

    فک کنم المیرا دختر زینب باشه

    ۵ سال پیش
کپی شد!