پارت یازده :

زهرا خانوم پرده رو کنار زد و از گوشه پنجره گفت:
-المیرا بیا مادر بخواب خسته ای...
_چشم اومدم...
خدا رو شکر گفتم که خدا زهرا خانومو سر راهم قرار داد...
داخل خونه رفتم ولی لباس هایم را در نیووردم دلم نمی خواست زهرا خانوم جای سوختگی های پشت کمرمو ببینه حوصله توضیح نداشتم...
روی لاحاف دراز کشیدم به چه بوی خوبی،  بوی گل محمدی می داد...
_یمه خدابیامرز همیشه لای لاحاف تشکاش گل محمدی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • افرا

    0

    💜💜💜💜🍭

    ۵ سال پیش
  • سیتا

    2

    مادره چه مهربونه اخی

    ۵ سال پیش
  • Saghar

    7

    فک کنم المیرا دختر زینب باشه

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️