پارت پانزده :

_سلام آقا دوتا نون می خوام...
نون داغ را جلوم گذاشت...پولشو حساب کردم و به سمت سوپری اون طرف خیابون رفتم...چهارتا تخم مرغ خریدم و به طرف خونه راه افتادم...صبح ها تهران انگار جور دیگه ای بود...بوی نون تازه، آدمایی که صبح بلند میشن و هر کدوم به یه سمت می روند...پیرزن های سبد به دست که سبزی تازه می-خرند...مادری که فرزندش را به زور به سمت مدرسه می برد...ماشینی که به خاطر مرد عصا به دست توقف می کند و م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یاس

    3

    هعی!😓..ولی نویسنده پارتا خعلی کم شده ها😶..راستی شما گفتید اینجا ها واقعیته..منظورتون قتل بود یا کلا روابط کامی و زهرا و الی هم هستش؟؟

    ۵ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    سقط شدن بچه و داستان قتل زینب بر اثر حقیقته

    ۵ سال پیش
  • مهـــیـن تـــاج?

    7

    عالی بود مرسی نویسنده لطفا عکس کامی هم بزارید، دلم خیلی برای المیرا میسوزه

    ۵ سال پیش
  • روناک

    1

    دلم براش میسوزه 🤕😭

    ۵ سال پیش
کپی شد!