لیست کلیه پارتهای رمان کوه آمین : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 74
-
رمان کوه آمین - پارت 21
_لعنت به همه ی خرمگس های دنیا! باورم نمیشد سرعت انتقال اخبار از طرف مامان تا این حد بالا باشه! نکته ی جالب ترشم شدت توجه و علاقه ای بود که به کاوه و فرهاد نشون می داد، اونم وقتی نصف عمرش و از طرف پدر همون پسرا تحقیر شده بود و کتک خورده بود! با فکر کردن به این مسئله انگار یهو خونم به جوش اومد! د...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 22
_میشه تمومش کنی؟! من دارم بالا میارم! _مثلا دارم از احساساتم حرف میزنم. _خب همینش مسخره ست! اصلاً بهت نمیاد! _زهرمار! آخه تو که اصلاً منو نمیشناسی بچه! _بچه تو قنداقه! دو هفته ست دارم هر روز ریختت و میبینم، کافی نیست؟ _معلومه که نه! گاهی حتی ده سال شناختم کافی نیست. درهرصورت من فهمیدم تو مو...
بروزرسانی در : ۱۰۰۸ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 23
_لعنتی! مطمئن بودم اگه به نقطه ای نرسیده بودم که تو این دنیا فقط یه دوست برام باقی مونده باشه حالا تو چنین موقعیتی نبودم! چه لزومی داشت خودم با پای خودم برم جایی که احتمالا تسخیر شده؟! بدبختی زندگی من از جایی شروع شد که به خاطر شغلم کم کم رابطه ام با همه قطع شد، با همه جز خانواده ام و زنم که ت...
بروزرسانی در : ۱۰۰۷ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 24
_جدی جدی رفت! _ولش کن، اینم یکی لنگه ی باباشه! با لحن سرزنش آمیزی گفتم: _دست عموت از دنیا کوتاهه! _چه بهتر! ولی نگران نباش، خودش نباشه دخترش هست که گند بزنه به اعصاب من! از اونجایی که پیام رو این مسائل یکم بیش از حد حساسیت نشون میداد بهش پیله نکردم. یه جورایی حق و بهش میدادم، درد تحقیر شدن...
بروزرسانی در : ۱۰۰۶ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 25
_چرا نمیای؟ _هیچی! پیام که دید من خیره شدم به خونه ی عموش راه رفته رو برگشت و کنارم ایستاد. با نگرانی ازم پرسید: _چیزی دیدی؟ _نه! _پس چرا نمیای؟ _نمیدونم! فقط... _فقط چی؟! _جدیدا حس میکنم روح تابان هنوز اینجاست! _مگه این اواخر چیزی مصرف کردی؟ این سوال تو ذهنم پردازش نشد. سرمو چرخوندم و ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۱ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 26
صبح زود با صدای غرغر آشنایی بیدار شدم. مطمئن بودم حتی یه دقیقه از خوابیدنم نگذشته. شب قبل تا صبح بیدار بودم و با وجود چراغی که تو خونه ی تابان روشن بود پلک روی هم نذاشته بودم. شک نداشتم صداها مال مامان پیامِ! دوست داشتم میشد یه بار حرف دلمو راجع بهش بزنم ولی میدونستم که ممکن نیست. با وجود لطف پ...
بروزرسانی در : ۹۹۸ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 27
_منم باهات میام. _باباجون، من خودم باید باشم. گفتم که شاید دیگه کارشو ول کرده باشه. بنده ی خدا دو تا دختر بزرگ داره. با اینکه زیاد با گفتنش راحت نبودم ولی پرسیدم: _میشه همین فردا بریم؟ قبل اینکه پدر پیام حرفی بزنه سریع گفتم: _پیام که گفت دیشب چه اتفاقایی افتاد، میترسم همه چیز بدتر بشه. _خیل...
بروزرسانی در : ۹۹۴ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 28
درکل همیشه اولین چیزی که با ورود به آشپزخوه توجه منو جلب میکرد پنجرهها بود و ترس عمیقی که از منظرهی پشتشون داشتم، برای همینم همیشه پردهها رو میکشیدم تا مجبور نباشم به بیرون نگاه کنم. در واقع هر کاری هم که داشتم اگر پنجره ها مقابلم بودن تمرکز روی انجام هر کاری سخت و همهی حواسم به ترس و اضطرا...
بروزرسانی در : ۹۹۴ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 29
طاهر گفت: _همین الان توی دستت بود! _خب بود الان نیست! پیام گفت: _خیلی خب آروم! من خودم گوشیمو روشن میکنم! وسط اون تاریکی و ترس من فقط منتظر بودم چراغ قوه ی موبایل پیام روشن بشه تا حداقل جلوی پامو ببینم. نگینم که مشخص بود اصلا نمیتونه تکون بخوره چون خونه کاملا تاریک بود و منم جرئت نداشتم پرد...
بروزرسانی در : ۹۹۲ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 30
موقع خوردن شام فضای کلبه یکم سنگین و ترسناک بود. با کوچیکترین صدایی از بیرون من از جام بلند میشدم و بقیه هم با نگرانی به در و پنجره نگاه میکردن، وقتی هم خیالمون راحت میشد دوباره به خوردن ادامه میدادیم. جدا از این، کنار آدمای جدید بودن حس خوبی داشت. عصبانیت و ناراحتیم از مادرم و کم نمیکرد ولی ...
بروزرسانی در : ۹۸۹ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 31
وقتی بالاخره دم خونه ماشین و نگه داشتم، پیام گفت: _بیاین بریم داخل... _نه، فقط تو برو آقا حجت و صدا کن، خیلی دیر شد. _باشه ولی من یه چایی میخورم بعد میام! اگه یه آدم غریبه تو ماشین نبود حتماً یه چیزی در خور رفتار پیام بارش میکردم، ولی اون لحظه دست و بالم بسته بود و پیامم اینو خوب میدونست و م...
بروزرسانی در : ۹۸۷ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 32
واسه دومین بار تو چند دقیقه خشکم زد! جز من، آقا حجت و پیامم سرجاشون ایستاده بودن و مردمک چشماشون هر لحظه گشادتر میشد. صدای جیغ بلند و واضح بود مثل دفعه ی قبل، و این بار منبع دقیقش خونه ی قدیمی تابان بود. _چی بود؟ _نمیدونم! من و پیام زل زده بودیم به خونه ی متروکه ی مقابلمون! اگه دست من بود تم...
بروزرسانی در : ۹۸۵ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 33
_آخ! مطمئنی سرم نشکسته؟ بعد از صاف نشستن هرباری که پلک میزدم سرم درد میگرفت. _سوسول بازی درنیار! چون ضربه خورده درد میگیره. _میخوای بریم دکتر؟! _اگه میشد یه عکس بگیرم خوب بود... با دیدن قیافه ی پیام سریع ادامه دادم: _ولی چون علائم خاصی ندارم تو این شرایط واجب نیست. پیام گفت: _خب خودت دکت...
بروزرسانی در : ۹۸۳ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 34
مات مونده بودم. پسره استارت زد و میخواست راه بیوفته و من هنوز درگیر این بودم درست منظورشو بفهمم که یهو یه دست محکم گردنم و گرفت و گفت: _یارو چی میگفت؟ به خاطر این شوخی خرکی نزدیک بود سکته کنم. با عصبانیت دست پیام و زدم کنار گفتم: _مریضی؟ _آره. پسره چی گفت بهت؟! درحال ماساژ گردنم دوباره چرخ...
بروزرسانی در : ۹۸۲ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 35
اولش با دیدن اون صحنه خیلی شوکه شدم؛ اما بعد فکر کردم شاید پیام داره باهام شوخی میکنه، هرچند که تقریباً بلافاصله این موضوع هم به ذهنم اومد که باوجود حرفهایی که زده بودم و غروری که از پیام در این مورد سراغ داشتم امکان نداشت که به این زودی بخواد سر شوخی رو باهام باز کنه! برای همین هم خیلی زود آرا...
بروزرسانی در : ۹۸۰ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 36
_خب آقای دکتر، اینم از چیزایی که بهش نیاز داری، ببرشون. توام همینطور پیام جان، ولی نباید از شما جدا بشه، وقتی از خونه میرین بیرون، وقتی تو خونهاین، همیشه کنارتون باشه. یه نگاه به کاغذ توی دستم انداختم و با تعجب پرسیدم: _ فقط همین؟! معصومی و سیاوش بهم نگاه کردن و معصومی با خنده گفت: _آره د...
بروزرسانی در : ۹۷۸ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 37
_دستت درد نکنه دکتر، زحمت کشیدی! همین که دم خونه نگه داشتم، آقا حجت عزم رفتن کرد، حتی پیام که تمام مدت ساکت مونده بود. _این چه حرفیه؟ زحمت هارو شما کشیدین. _اینو بزار پای کارایی که برای برادر خدابیامرزم انجام دادی. انشاالله که مشکل حل شده. _امیدوارم. آقا حجت چند ثانیه مکث کرد تا پلاستیک ها ...
بروزرسانی در : ۹۷۳ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 38
تو اون موقعیت به هیچ وجه توقع دیدن آمین و نداشتم. اصلاً فکر نمیکردم که برگشته باشه تو کلبه اش. از روز قبل که رسونده بودیمش دیگه خبری ازش نبود و حالا پشت در اتاقم ایستاده بود و از حالت دستش مشخص بود که تازه میخواست بکوبه بهدر. _سلام، اتفاقی افتاده؟ _نه، یعنی آره! یه چیزی لازم داشتم، اومدم بگی...
بروزرسانی در : ۹۷۱ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 39
_چه اتفاقی؟ _یکم باورش سخته ولی، امروز دخترعموت و دوبار، تو دو تا مکان مختلف دیدم! همین که اینو گفتم علاوه براینکه ستاره استکان چاییشو برگردوند تو نعلبکیش، خودمم ترس عجیبی رو احساس کردم؛ اما این ترس درونی بود و ربطی به فضای داخل خونه نداشت. _منظورت چی بود؟ _همینی که گفتم، امروز قبل از اینکه ب...
بروزرسانی در : ۹۶۷ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 40
_اینا رو کجای دلمون بزاریم؟! جواب پیام و ندادم، به جاش سریع از ماشین پیاده شدم تا کمکش کنم ستاره رو از ماشین بیاره بیرون. طبق انتظارم همینکه ستاره اومد بیرون طاهر و نگینم مستقیم اومدن سمت ما و نگین گفت: _چیشده؟! نگین بدون سلام و علیک دست ستاره رو گرفت که واقعاً لطف کرد چون ستاره چسبیده بود به...
بروزرسانی در : ۹۶۵ روز پیش
