پارت سی و هفتم :

_دستت درد نکنه دکتر، زحمت کشیدی!
همین که دم خونه نگه داشتم، آقا حجت عزم رفتن کرد، حتی پیام که تمام مدت ساکت مونده بود.
_این چه حرفیه؟ زحمت هارو شما کشیدین.
_اینو بزار پای کارایی که برای برادر خدابیامرزم انجام دادی. انشاالله که مشکل حل شده.
_امیدوارم.
آقا حجت چند ثانیه مکث کرد تا پلاستیک ها و آشغالی که از خورد و خوراک تو راه مونده بود و جمع کنه. اون و پیام رو صندلی عقب نشسته

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Negar

    2

    چقدر امیر اسیب می بینه😂عنصر اول رمان ترسناک خوب:پسری که همش از جنا کتک میخوره

    ۶ ماه پیش
  • Ravenna

    2

    این جمله رو گفتی یاد بهراد توی مجموعه هیچکسان افتادم 😆

    ۶ ماه پیش
  • Negar

    0

    اون تخصصش ضربه مغزی بود، توی ۶ جلد صدبار سرش ضربه خورد.امیرحسین با قلب دست و پنجه نرم میکرد😂

    ۶ ماه پیش
  • Ravenna

    1

    دقیقاً؛ ولی بهراد آخرش نجات پیدا کرد... راستی رمان جدید خانم باقری هم جالبه، اگه دوست داشتی بخون ^_^

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    تخصص کی مغز بود؟ بهراد؟

    ۶ ماه پیش
  • Negar

    0

    آره، جنا همش به سر و کله اش میزدن😂

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    کدوم؟

    ۶ ماه پیش
  • Ravenna

    0

    منظورمون بهراد توی رمان هیچکسان بود. آخه اون بنده خدا هم زیاد کتک می خورد، داشتیم با امیرحسین مقایسه ش می کردیم 😂

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    اوه آره اون بیچاره رو که داغون کرده بودن😂

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    بدون کتک صفا نداره انگار رمان ترسناک 😂

    ۶ ماه پیش
  • Nil

    0

    تا اینجا اولین پارتی بود که یکم ترسیدم. دلم واسش میسوزه چه مادر بی رحمی داره. ..

    ۷ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    تازه تو یه پارت یکم ترسیدی؟🥲🥲🤣 من دارم اینجا زحمت میکشم🤣😭

    ۷ ماه پیش
  • Nil

    0

    نگران نباش تو کارتو خوب انجام دادی، من یکم غیرعادیم😅😂

    ۷ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🤭🌸

    ۷ ماه پیش
  • فامی

    0

    اوکی گرخیدوم

    ۹ ماه پیش
  • Niloofar

    1

    مطمئن بودم ک اون ستاره نیست فک کرد حالا حالاها اجنه دست از سرش برمیدارن😏

    ۳ سال پیش
  • سحر

    2

    پنج روز فاصله بین پارتها بخدا دیگه داستان داشت یادمون میرفت

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    یه مشکلی برام پیش اومده که هیچ فرصتی برای نوشتن ندارم. یه اطلاعیه میزارم عزیزم.

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️