پارت بیست و سوم :

_لعنتی!
مطمئن بودم اگه به نقطه ای نرسیده بودم که تو این دنیا فقط یه دوست برام باقی مونده باشه حالا تو چنین موقعیتی نبودم! چه لزومی داشت خودم با پای خودم برم جایی که احتمالا تسخیر شده؟!
بدبختی زندگی من از جایی شروع شد که به خاطر شغلم کم کم رابطه ام با همه قطع شد، با همه جز خانواده ام و زنم که تهش اونا هم ولم کردن، حالا هم که به یه دوست نیاز داشتم و به دور و برم نگاه می‌کردم می‌دیدم تقØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نهال

    0

    بدترین حسی ک میشه تجربه کرد همینه واقعا توی جنگل ماشینت خاموش کنه و هر لحظه احتمال هر اتفاقی رو داشته باشی ( خیلی وقته ترسش توی دلم ننشسته بود😂😂😂)

    ۷ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    من که خداروشکر ماشین ندارم تجربه اش نمی‌کنم 🤣🤣🤣

    ۷ ماه پیش
  • Niloofar

    1

    این ستاره چرا چایی نخورده پسرخاله شد این بچه صاحب داره هااا😒

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    صاحبش سفت باید بچسبه که فعلاً بی‌خیال مالش شده😂😂

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️