لیست کلیه پارتهای رمان کوه آمین : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 74
-
رمان کوه آمین - پارت 1
با پیاده شدن از ماشین تازه تونستم خوب به دور و اطرافم نگاه کنم. تا قبل از اون همه ی حواسم پی مامان و مسائل توی خونه بود؛ اما حالا... انگار افتاده بودم توی بهشت. توی یکی از همون فیلم هایی که توی تلویزیون یا فضای مجازی پخش میشد. یه روستای بی نهایت بزرگ و سرسبز که مه همهجاشو پوشونده بود. از جایی ک...
بروزرسانی در : ۱۰۴۴ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 2
تابان دستشو تکون داد: _با بیمارستان میونه ندارم! _ولی اونجا تجهیزات زیاده، میتونستیم بهتر بدنتونو کنترل کنیم و... _گفتم که، میونه ام با دکتر روی و بیمارستان خوب نیست! تابان که پرید وسط حرفم یه لبخند آروم زدم. دست خودم نبود وقتایی که از رفتار یکی متنفر میشدم بهش لبخند میزدم. _بسیارخب، پس با چ...
بروزرسانی در : ۱۰۴۴ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 3
_اینجا خونه ی بهداشت داریم، چند تا دکتر هم داره. بیرون روستا هم یه درمانگاه هست که بزرگتره و آمبولانس دارن. با یه تکونی اساسی پیام دستشو به داشبرد گرفت و از یه دست انداز رد شدیم تا اینکه دیگه چیزی جز مه باقی نموند! جاده رسماً تو مه غرق شده بود! ده دقیقه ای رو از خونه ی تابان دور شده بودیم. هرچ...
بروزرسانی در : ۱۰۴۴ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 4
ظاهراً این پسر سیریش تر از حد تصورم بود، ولی نمیشد که شمارمو ندم، به ناچار شمارمو گفتم تا تو موبایلش بنویسه. حین یادداشت پیام یه نکته توجهم و جلب کرد و پرسیدم: _عموت یعنی همون آقایی که... _اون بابا حجته، عموم یعنی تابان خان! خیلی ضایع پرسیدم: _تابان عموته؟! پیام دوباره شروع کرد خندیدن و موقع...
بروزرسانی در : ۱۰۴۴ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 5
موقع گرفتن فشار تابان یه لبخند واقعی زدم: _دکتر لطف دارن ولی من مدتیه از کارم فاصله گرفتم، تجربه امم کمه، ترجیح میدم از راهنمایی خودشون استفاده کنم. تابان دیگه چیزی نگفت. دخترشم مثل عزرائیل نشسته بود رو به روم! این دفعه هم یه لیوان چایی آورد که تا تهش و خوردم. _راستی پیام و فرستادم قفل کلبه رو...
بروزرسانی در : ۱۰۴۳ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 6
_دیگه پاشم برم، واسه ناهار منتظرمن. صدای پیام و از ته ته ذهنم شنیدم ولی چیزی نگفتم. غرق خاطرات بچگی شده بودم. از همون خاطراتی که توش پدرم یا در حال کتک زدن من بود یا درحال داد کشیدن سر مامان! دو تا پسرای دردونه شم گذاشته بود تو اتاق تا از دعوا دور بمونن و خدایی نکرده صدمه ی روحی نبینن! واقعاً گ...
بروزرسانی در : ۱۰۴۱ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 7
وقتی لای پلکامو باز کردم داشتم نفس نفس میزدم. انگار سرمو از آب آورده بودم بیرون. _هی! با توام! امیر! صدای برخورد محکم یه انگشت به پنجره باعث شد سرمو برگردونم و دیدم پیام پشت در ایستاده و به طرف پنجره خم شده! گیج و منگ دستی به صورتم کشیدم و شیشه رو کشیدم پایین. هوای بیرون غیرقابل تحمل بود! یه...
بروزرسانی در : ۱۰۳۹ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 8
هرچند که جفتمون هنوز با سرعت خیلی کمی میتونستیم راه بریم، چون اصلاً امکان دویدن وجود نداشت. حجم برفا اونقدر زیاد و وضعیتمون اونقدر داغون بود که نمیتونستیم سرعتمونو از اون بالاتر ببریم. حین راه رفتن که داشتم بهسختی با هر قدم پاهای خیسم و از برف بیرون میآوردم صدای خنده ی پیام و شنیدم. شاید خند...
بروزرسانی در : ۱۰۳۷ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 9
_دیدی گفتم مریض میشه؟! ولی من دست از سرش برنمیدارم! _چیکار میخوای بکنی؟! _راست میگه! همون چند شب پیشم نباید میرفتی، اگه میمرد میوفتاد گردن خودت! _منم میخوام بکشمش! هیچکس نمیفهمه! _میفهمن! مگه یادت رفت همه میدونن ما دشمنشیم؟ _هیس! حین حرف زدن دیدم چرخیدن سمتم و سکوت کردن! رسماً داشتم سکت...
بروزرسانی در : ۱۰۳۶ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 10
_امیر؟ امیر حسین! _بله... نمیدونم چرا صدام با گریه و ناله از ته گلوم بیرون اومد. میدونستم خوابم و یکی داره صدام میکنه، ولی انگار گیر کرده بودم بین واقعیت و خیال و یه چیزی اونقدر ترسونده بودتم که اشکام از گوشه ی چشمم پایین میریخت. _امیر مامان؟! با تکونی که بهم داده شد سرمو چرخوندم به طرف را...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 11
اصلاً برام مهم نبود که موقع رفتنشون نیستم. اینکه از این موضوع ناراحت میشن یا نه، تنها چیزی که داشتم بهش فکر میکردم این بود که تا جایی که ممکنه ازشون دوری کنم. و این دقیقاً چیزی بود که اونا اجازه شو نمیدادن. انگار به دنیا اومده بودن که نزارن آرامش داشته باشم. حتی وقتی یه زندگی جداگونه با زنم داشتم...
بروزرسانی در : ۱۰۳۲ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 12
_بله؟ صدای مادر الناز و زود شناختم و آروم گفتم: _خانوم رحیمی، منم امیر. همین که خودمو معرفی کردم پشت آیفون سکوت برقرار شد و بعد یهو در خونه باز شد و فروغ که عین مادر خودم بود گفت: _تویی امیرحسین؟ بیا تو عزیزم. فوراً گفتم: _نه من مزاحم نمیشم... _مزاحم چیه؟ غریبی میکنی؟ بیا تو اینجا یه روز خ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۹ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 13
دیگه واقعاً نمیفهمیدم چه خبره! پشت سرهم داشت اتفاقات عجیبی میوفتاد که هیچ دلیل و مفهومی نداشت. انگار از روز اولی که پامو گذاشته بودم تو اون روستا مدام بلا بود که پشت سرهم نازل میشد. همه اش میتونستم یه انرژی منفی و اطراف خودم حس کنم، یه چیزی که مدام منو با این سن و سال میترسوند. خدا خدا میکردم...
بروزرسانی در : ۱۰۲۷ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 14
با شنیدن این حرف بدتر از پیام شوکه شدم. _چی؟! _عموم مرد! همین ده دقیقه پیش... پیام هم زمان با تموم کردن جمله اش دوباره سرجاش نشست. منم نشستم. نمیدونستم چی بگم! درسته که میدونستم حال تابان بده ولی یه لحظه هم فکرش و نمیکردم که در عرض چند روز از دنیا بره. اونقدر باورش برام سخت بود که ترسمم یاد...
بروزرسانی در : ۱۰۲۵ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 15
تو لحظه ی اول وقتی پامو دوباره گذاشتم تو کلبه هیچی توجهم و جلب نکرد؛ اما بعد چشمم خورد به تلویزیون که چسبیده بود به دیوار و فاصله ی زیادی با پنجره نداشت. تلویزیون روشن بود، صداشم ماشاالله داشت! اونقدر بلند بود که گوشمون داشت کر میشد! پیام با یه حالت عصبی گفت: _خاموشش کن! _کنترل نیست! _یعنی ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۲ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 16
ستاره دیگه گریه نمیکرد ولی خیلی گرفته و ناراحت بود. من و پیامم مونده بودیم چی بگیم که یهو با صدای تلویزیون از جامون پریدیم! با اینکه صدای بلند باعث شده بود تو لحظه ی اول یکم بترسم، ولی بعد میخواستم اعتراض کنم که چرا پیام تو این فضا تلویزیون و روشن کرده که همین که برگشتم و باهاش چشم تو چشم شدم ف...
بروزرسانی در : ۱۰۲۰ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 17
_تو هم شنیدی؟ _خیلی واضح! _صدای چی بود؟ _نمی...دونم... نگاهم به تاریکی شب قفل شده بود. به آمین که میدونستم یه جایی اون بیرونه و همه ی آتیشا داره از گور اون بلند میشه! پیام پرسید: _کجا میری؟ تازه وقتی پیام دستمو گرفت حواسم جمع شد و متوجه شدم دارم میرم سمت پنجره. _میرم یه نگاهی بندازم. _با...
بروزرسانی در : ۱۰۱۸ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 18
هوا که از روشنی کامل رو به تاریکی رفت تصمیم گرفتم به جای بیکاری و فکرای بیخود یکم بخوابم. گوشیمم گذاشتم روی سایلنت و چون میدونستم خوابم آنچنان سنگین نیست که نتونم سرشب بیدار شم گذاشتمش روی مبل و خودمم رفتم توی اتاق مورد علاقه ام تا فقط چند ساعت تو بیخبری و راحتی باشم. * چیزی که از خواب بیدارم ک...
بروزرسانی در : ۱۰۱۵ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 19
یهو ستاره با صدای بلند گفت: _بروبابا توام! و خیلی تمسخرآمیز نیشخند زد که نشون میداد از ته دلش به همچین موجوداتی باور نداره. حالا نه اینکه خود منم از اول داشتم ولی حالا با اون اوضاع امکان تایید نکردن این موضوع وجود داشت؟! پیام بازم حرفی نزد ولی معلوم بود فقط یه دلیل دیگه میخواد تا عقده های چند...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 20
_شاید لامپ سوخته! _این مزخرف ترین احتمالی بود که میشد داد، دوباره تبریک میگم! نمیدونم چرا نمیتونستم نگاهم و از پنجره بگیرم، پیامم ماشین و روشن گذاشته بود و حرفی نمیزد، فقط خدا خدا میکردم پیشنهاد بده بریم خونه ی خودشون! با اینکه تحمل مادرش سخت بود ولی حداقل درصد ترس و وحشتش کمتر بود! _من میگ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۱ روز پیش
