پارت بیست و هشتم :

درکل همیشه اولین چیزی که با ورود به آشپزخوه توجه منو جلب می‌کرد پنجره‌ها بود و ترس عمیقی که از منظره‌ی پشتشون داشتم، برای همینم همیشه پرده‌ها رو می‌کشیدم تا مجبور نباشم به بیرون نگاه کنم. در واقع هر کاری هم که داشتم اگر پنجره ها مقابلم بودن تمرکز روی انجام هر کاری سخت و همه‌ی حواسم به ترس و اضطرابم پرت می‌شد.
الانم یکی از همون موقعیت‌ها بود! درحالی‌که داشتم لیوانارو می‌ذاشتم تÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Niloofar

    0

    اخ جووووون جنا اومدن😍😍😍😁😁😁

    ۳ سال پیش
  • سمیرا

    1

    خخخخخ

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    چیشد؟!😐😂

    ۳ سال پیش
  • سمیرا

    2

    موبایلم کو😂❤

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣 انشالله که فقط موبایل نگین سرجاش نباشه😂😂

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️