پارت سی و هشتم :

تو اون موقعیت به هیچ وجه توقع دیدن آمین و نداشتم. اصلاً فکر نمی‌کردم که برگشته باشه تو کلبه اش. از روز قبل که رسونده بودیمش دیگه خبری ازش نبود و حالا پشت در اتاقم ایستاده بود و از حالت دستش مشخص بود که تازه می‌خواست بکوبه به‌در.
_سلام، اتفاقی افتاده؟
_نه، یعنی آره! یه چیزی لازم داشتم، اومدم بگیرم که صدای جیغ‌وداد شنیدم، دقیقاً مثل همون روز، اتفاقی افتاده؟!
آمین خیلی مؤدبانه Û

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️