پارت بیست و هفتم :

_منم باهات میام.
_باباجون، من خودم باید باشم. گفتم که شاید دیگه کارشو ول کرده باشه. بنده ی خدا دو تا دختر بزرگ داره.
با اینکه زیاد با گفتنش راحت نبودم ولی پرسیدم:
_میشه همین فردا بریم؟
قبل اینکه پدر پیام حرفی بزنه سریع گفتم:
_پیام که گفت دیشب چه اتفاقایی افتاد، میترسم همه چیز بدتر بشه.
_خیلی خب، پس شما امشب همینجا بمون، من به خانوم میگم یه چیزی واسه تو راهمون درست کنه کÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ارزو

    0

    چرا از پارت ۲۷دیگه باز نمیشه

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    رمان رایگانه امکان نداره باز نشه، الان درست نشد؟

    ۱ سال پیش
  • م

    4

    نکنه نگین و طاهرم جن باشن ؟

    ۱ سال پیش
  • Niloofar

    2

    زهرا جون عالیییی هستی هر دفعه با هیجان بیشتری زمانو دنبال میکنم😍😍😍😍

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    عزیزدلمی بیبی🥹🥹🥹🥹😍😍😍مرسی که هستی😍😍😍

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️