پارت سی و نهم :

_چه اتفاقی؟
_یکم باورش سخته ولی، امروز دخترعموت و دوبار، تو دو تا مکان مختلف دیدم!
همین که اینو گفتم علاوه براینکه ستاره استکان چاییشو برگردوند تو نعلبکیش، خودمم ترس عجیبی رو احساس کردم؛ اما این ترس درونی بود و ربطی به فضای داخل خونه نداشت.
_منظورت چی بود؟
_همینی که گفتم، امروز قبل از اینکه بیای یکیو عین خودت تو کلبه دیدم.
_خب بعدش چی شد؟!
وقتی پیام با اشتیاق بهم نگاÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️