لیست کلیه پارتهای رمان کوه آمین : پارت های 61 تا 74
تعداد کل پارت های منتشر شده : 74
-
رمان کوه آمین - پارت 61
بلافاصله بقیه هم از جاشون بلند شدن! طاهر و نگین اونقدر سریع عکس العمل نشون دادن که صندلی طاهر برعکس شد و افتاد رو زمین. النازم فوراً از آشپزخونه اومد بیرون و به من نزدیک شد و با فاصله ی کمی ایستاد. این کارش تا حدودی دلگرم کننده بود تا وقتی که دوباره ضربه ی محکمی به در ورودی خورد، اونقدر محکم که ...
بروزرسانی در : ۹۱۵ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 62
_چجوری در و شکوند؟! _به راحتی! _مگه چیکار میکردین؟! _هیچی! _اگه نه چرا عصبانی شد؟! _بی سوالیه؟! با یه چشم غره نگاهمو از پیام گرفتم، هنوزم بی خود و بی جهت ازش عصبانی بودم. فکرکنم خودشم کمابیش با شخصیت مزخرفم آشنایی پیدا کرده بود چون دیگه چیزی نگفت و گذاشت به حال خودم باشم. _چرا اینجوری شد؟!...
بروزرسانی در : ۹۱۳ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 63
تمام شب و نخوابیدم! البته به جز اون چند دقیقه ای که وارد دنیای بی خبری می شدم و بعد با صدای کوبیده شدن در از خواب میپریدم. درست مثل شکنجه شدن، یه نفر اون بیرون بود که صبرمیکرد خیالم راحت بشه و بخوابم و بعد شروع میکرد به آزار دادنم! تا خود صبح، جاوید بارها از جاش پرید و بهم گفت بخوابم و خودش م...
بروزرسانی در : ۹۰۸ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 64
صدا به حدی بلند بود که شک نداشتم الان همه ی همسایه ها میریزن بیرون، درحالی که همشون شوکه و رنگ پریده ان، ولی این اتفاق نیوفتاد! از قرار معلوم صدایی که شنیده میشد فقط یه هدف داشت و اونم انداختن ترس و وحشت تو دل ما بود! _چیکار کنیم؟ صدا و لحن پدر پیام نشون میداد که این بار اونم ترسیده، شایدم فقط ...
بروزرسانی در : ۹۰۴ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 65
_ترسیدی؟ _آره! اینکه وانمود کنم شجاعم هیچ فایده ای واسم نداشت، پس ترجیح دادم کاملاً صادقانه صحبت کنم، حتی با وجود اینکه دستام خیلی آروم میلرزید! اینکه اون شخص آروم و بدون حرکت بود هم تاثیر زیادی تو کمتر شدن وحشتم داشت. شاید اگر قبرهای اطراف و سرما و تاریکی رو نادیده میگرفتم اوضاعم اونقدرها ب...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 66
_طولش نده! به خاطر نجات جون خودت میگم! _باشه! تا ماشین و روشن کنی برمیگردم! سیاوش که به طرف ماشینش دوید منم تو تاریکی و سرما رفتم به طرف کلبه. هنوز هضمش برام مشکل بود که چندین ساعت از عمرم و بدون اینکه چیزی ازش بفهمم از سر گذروندم. انگار از صبحی که به طرف خونه ی پیام رفته بودیم تا اون لحظه ب...
بروزرسانی در : ۸۹۶ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 67
صداش تو کل محوطه ی اطراف پخش میشد، یه جوری داد میزد که اگر کسی نمیدونست فکرمیکرد دیوانه وار دوستم داره و یه برادر مهربون و خوش قلبه! با وجود فکرای توی سرم، خیلی دوست داشتم بتونم جوابی بدم؛ اما بی حالی این اجازه رو بهم نمیداد تا خودمو روی زمین سرد بکشم و به موبایلم برسونم... با گرفته شدن یقه ی پ...
بروزرسانی در : ۸۹۲ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 68
از وقتیکه تونسته بودم از جام بلند بشم دو بار بهش سر زده بودم؛ اما نگاه من، التماس هایی که از ته قلبم میکردم هیچ فایدهای توی هوشیاری پیام نداشت.... بدتر از همه این بود که هیچ فکری نداشتم که بعد از بیهوش شدنم چه اتفاقی افتاده و چرا کار به اینجا کشیده. از طرفی بههیچعنوان روی نگاه کردن بهصور...
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 69
_حق داری عصبانی باشی، ولی فکرمیکنی کمتر از تو زجر میکشم؟! چی برام مونده؟ پدرم؟ دوست دوران بچگیم؟ یا یه عشق نصفه و نیمه که... همین که جمله ی ستاره به این بخش رسید ساکت شد و با حالتی که هول شدنش و نشون میداد موهاش و زیر شال قرمزش قایم کرد! برای اینکه معذبش نکنم، خودمم سعی کردم نگاهمو به زمین طی ک...
بروزرسانی در : ۸۸۷ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 70
با رفتن کاوه سکوت و آرامش برقرار شد، منم شروع کردم به مرتب کردن وسایلی که تو کمد و کشو هایی که کنار تختم بود. هرباری هم که این طرف و طرف میرفتم دردی رو تو قفسه ی سینم احساس میکردم و با اینکه میدونستم کاملاً نرماله گه گاهی میترسیدم که نکنه هنوزم مشکلی وجود داشته باشه... تجربهای که از سر گذرو...
بروزرسانی در : ۸۸۶ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 71
در که پشت سر فرهاد بسته شد منم شروع کردم به پوشیدن کاپشنم و تقریباً با عجله باقیمونده ی وسایلمو از روی میز برداشتم. سوییچ ماشینم که فعلاً لازمش نداشتم و موبایل و شارژم... همشون و تو جیب کاپشنم جا دادم و یه نگاه سرسری به اتاقم انداختم، اول از همه هم به پرده ی جدیدی که به پنجره نصب کرده بودن... ...
بروزرسانی در : ۸۸۵ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 72
بعد از چندین سال احساس میکردم زندگی داره روی خوشش و بهم نشون میده، روزهایی رو که تو خواب و خیالم بهشون فکر میکردم. وقتایی که دلم میخواست جسارت ابراز احساسم و داشته باشم، توانایی ایستادن جلوی بقیه در مقابل دخالت هاشون، و حالا بعد از مدتها موفق شده بودم بهخاطر خوردم زندگی کنم نه به خاطر حرف دی...
بروزرسانی در : ۸۸۳ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 73
_چیزی نمونده تا به طور کامل روانیم کنه! _همیشه همینطوریه؟ _نه، فقط وقتایی که مجبور میشم به بقیه نشونش بدم. یه چیزی تو وجودش هست که حتی منم نمیتونم تغییرش بدم. _مثلا؟! سیاوش در جواب ستاره گفت: _مثلا میلش برای اذیت بقیه! گاهی نمیشه توقعی داشت. اونا خیلی با ما فرق دارن... سیاوش دستاشو برد تو ه...
بروزرسانی در : ۸۸۳ روز پیش
-
رمان کوه آمین - پارت 74
بعد از صبحانه مطمئن شدم که دعاهامون همراهمونه و بعدش سه تایی راه افتادیم. تمام مدتم بارون بند نمیومد و هرچی جلوتر میرفتیم هوا سرد تر و کم کم قطره های بارون تبدیل به گوله برف های نرم و کوچیک میشد. اگر چند ماه پیش بود حتماً به جای الناز ستاره کنارمون نشسته بود؛ اما حالا دیگه همه چیز فرق داشت. مد...
بروزرسانی در : ۸۸۳ روز پیش
