پارت چهل :

_اینا رو کجای دلمون بزاریم؟!
جواب پیام و ندادم، به جاش سریع از ماشین پیاده شدم تا کمکش کنم ستاره رو از ماشین بیاره بیرون.
طبق انتظارم همینکه ستاره اومد بیرون طاهر و نگینم مستقیم اومدن سمت ما و نگین گفت:
_چیشده؟!
نگین بدون سلام و علیک دست ستاره رو گرفت که واقعاً لطف کرد چون ستاره چسبیده بود به آرنج من و فقط وقتی ولم کرد که نگین کمکش کرد.
دخترا رفتن سمت کلبه ی من بدبخت و ما ه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Sajedeh

    1

    قلمت واقعا محشره دختر😫 من فقط به عشق رمان های تو این برنامه رو نصب دارم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️