پارت سی :

موقع خوردن شام فضای کلبه یکم سنگین و ترسناک بود. با کوچیک‌ترین صدایی از بیرون من از جام بلند میشدم و بقیه هم با نگرانی به در و پنجره نگاه میکردن، وقتی هم خیالمون راحت میشد دوباره به خوردن ادامه می‌دادیم.
جدا از این، کنار آدمای جدید بودن حس خوبی داشت. عصبانیت و ناراحتیم از مادرم و کم نمی‌کرد ولی حداقل فکرم مشغول میشد تا کمتر بهش فکر کنم، مخصوصاً وقتی اس ام اس جدیدی از طرف بانک اومد و Û

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یه نفر

    4

    فک نکنم آمین آدم باشه

    ۱ سال پیش
  • Niloofar

    1

    این پسره آمین خیلی مشکوکه حس خوبی بهش ندارم🤔

    ۳ سال پیش
  • سمیرا

    1

    عالی،چرااسم دوتاشونم آمینه😂❤

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم 🥰 😁😁😁😁

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️