پارت سی و سوم :

_آخ! مطمئنی سرم نشکسته؟
بعد از صاف نشستن هرباری که پلک میزدم سرم درد می‌گرفت.
_سوسول بازی درنیار! چون ضربه خورده درد میگیره.
_میخوای بریم دکتر؟!
_اگه میشد یه عکس بگیرم خوب بود...
با دیدن قیافه ی پیام سریع ادامه دادم:
_ولی چون علائم خاصی ندارم تو این شرایط واجب نیست.
پیام گفت:
_خب خودت دکتری، تو این شرایط چیکار باید کرد؟
_وقتی نه شکستگی درکاره نه علائم خاصی، هÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    0

    به به آقا سیاوش و جاوید خاان

    ۴ هفته پیش
  • فامی

    0

    به به پسر مامانم اینجاست

    ۹ ماه پیش
  • Niloofar

    2

    عههه سیاوشم ک اینجاست ایول جمع بچه های سایه ی من کامل شد😍😍😍

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سیاوش و از بس بقیه گفتن به زور جا دادم تو داستان😭🤣

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️