کوه آمین به قلم زهرا باقری
پارت بیست و چهارم :
_جدی جدی رفت!
_ولش کن، اینم یکی لنگه ی باباشه!
با لحن سرزنش آمیزی گفتم:
_دست عموت از دنیا کوتاهه!
_چه بهتر! ولی نگران نباش، خودش نباشه دخترش هست که گند بزنه به اعصاب من!
از اونجایی که پیام رو این مسائل یکم بیش از حد حساسیت نشون میداد بهش پیله نکردم. یه جورایی حق و بهش میدادم، درد تحقیر شدن خیلی سخت بود. اون شبم که به خاطر من مجبور شده بود منت ستاره رو بکشه برای همینم حرف دیÚ
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
دوست دختر پیام
3ترسناک تر و رو مخ تر از جنا، مامان پیامه😂
۹ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
دوست دختر پیاممممممم؟؟؟؟!؟!؟🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
۹ ماه پیشهمچنان دوس دختر پیام
0بله مشکلش چیه؟؟؟؟😂😂 یکم مامانش رو مخه ولی خب می سازیم باهم😂
۹ ماه پیشNiloofar
0مرد سفیدپوش رو ی لحظه تصور کردم سکته کردم تصورشم وحشتناکه بخداا😱
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
یاد اون فیلمه بلوتوثی قدیمی افتادم تو گوشی مون بود🤣🤣🤣🤣
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهناز
0یعنی خوشم میومد که ماشین مهدی و میلاد و سیاوش تو بدترین مکانها هم نه خاموش میشد نه استارتش یکی دوتا میشد..خداروشکر عصه ماشینشونو نداشتیم