پارت بیست و پنجم :

_چرا نمیای؟
_هیچی!
پیام که دید من خیره شدم به خونه ی عموش راه رفته رو برگشت و کنارم ایستاد. با نگرانی ازم پرسید:
_چیزی دیدی؟
_نه!
_پس چرا نمیای؟
_نمیدونم! فقط...
_فقط چی؟!
_جدیدا حس میکنم روح تابان هنوز اینجاست!
_مگه این اواخر چیزی مصرف کردی؟
این سوال تو ذهنم پردازش نشد. سرمو چرخوندم و با تعجب پرسیدم:
_یعنی چی؟
پیام خیلی جدی گفت:
_میگم چیزی مصرف کرØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Niloofar

    1

    اینا دیوونه ن بابا من اگه بودم همون اولین روز با اولین اتفاق میرفتم دنبال یکی ک مشکلم حل شه

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ولی حس میکنم یه وقتایی آدم ناخودآگاه سهل انگاری می‌کنه و هی عقب میندازه، بعد بیشتر وقتا به هر کسی هم نمیشه اعتماد کرد ممکنه یه کاری کنن شرایط سخت تر بشه.

    ۳ سال پیش
  • سحر

    2

    وای نمیدونستم پارت آخره حسابی موندم تو خماری🙂🙂🙂🙂عالی خیلی خوبه حالا چجوری یک ساعت و نیم صبر کنم اخه

    ۳ سال پیش
  • سمیرا

    2

    عالی

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️