لیست کلیه پارتهای رمان خیانتکار عاشق 3 : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 21
به لباس هام دست زدم اما هیچکدوم از وسایل محافظتیم رو پیدا نکردم، حتی چاقوی توی کفشمم برده بودن. شاید فقط یه مشت دزد آماتور بودن یا متجاوز یا.... تازه داشتم تمرکز میکردم که با صداش هالهٔ تفکر اطراف مغزم رو شکست. - اسمت چیه؟ با حرص گفتم: کاری به اسم کوفتی من نداشته باش و با خفه شدنت بهم کمک کن...
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 22
فشار دستم و روی شقیقهام بیشتر کردم و زیرلب غریدم: خفه شو! سکوت حرفهاش با نفس نفس زدن شکسته شد و بعدش با ترس گفت: تو من رو آوردی اینجا؟ مردمک چشمهام رو با بیحوصلگی تو حدقه چرخوندم و با حرص گفتم: ای کاش... حداقل میتونستم ازین جهنم کثیف برم بیرون. - م منظورت چیه؟ - منظورم اینه که خفه شو!...
بروزرسانی در : ۷۰۴ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 23
سری تکون داد و با خنده فشار پاش و روی قفسهٔ سینهام بیشتر کرد؛ متقابلاً خندیدم و در عین نفستنگی و درد سینهام گفتم: من قرار نیست بمیرم! بلافاصله بعد از حرفم، با آخرین توان دستم و دور تبر که کم کم به خودم نزدیکش کرده بودم، مشت کردم و روی پاش کوبیدم. صداش فریاد بلندش توی سالن اکو شد، بدون مکث ...
بروزرسانی در : ۷۰۲ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 24
« یک هفته بعد» - چرا امضاء نمیکنی؟ بعد از این حرف خودکار رو به سمتم سوق داد و با نوک انگشت به برگههای روبروم اشاره کرد. با سستی خودکار رو برداشتم و بیتوجه به محتوای نوشتهها زیرشون رو امضاء کردم. برام مهم نبود رامتین چه قراردادی برام نوشته و در ازای چه دروغهایی آزادی مشروطم رو گرفته، فق...
بروزرسانی در : ۷۰۱ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 25
چند بار پلک زدم و بیاختیار، با پارادوکسی غمگین همراه اشکهام آهسته خندیدم، اسلحهاش رو از توی جیب شلوارش بیرون آوردم و از روی جنازهاش بلند شدم. تراولها و اسلحه رو توی جیب شلوار جینم فرو کردم و کیف نسبتاً بزرگ کنارم رو با پوشک و لباس و شیر خشکهای آندریا پر کردم. پشت دستم رو برای چندمین بار م...
بروزرسانی در : ۷۰۰ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 26
ناگهان ایستاد و به عقب برگشت، در حالی که چشمهاش هیچ محبت و دوستیای رو قاب نگرفته بودن، زیرلب گفت: با هم شروع کردیم، با همم تمومش میکنیم، ولت نمیکنم! لبهام رو با پوزخند تلخی باز کردم و گفتم: بهخاطر پول و عذاب دادن آراد بهمون خیانت کردی و بعد بهخاطر کمک به فرار من رامتین انداختت زندان؛ به...
بروزرسانی در : ۶۹۹ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 27
سکوتم رو که دید، جسارت بیشتری پیدا کرد و ادامه داد: ما الان نزدیک دو سالِ که از آلمان بیرون رفتیم، هیچ خبری از بقیه نداریم، اصلاً رایان ممکنه مرده با... با تلاقی نگاه تند و سوزانم توی چشمهاش، سکوت کرد و حرفش رو ادامه نداد. لبهام و روی هم فشار دادم اما حرفی نزدم، نمیخواستم سر چیزی که بهش ا...
بروزرسانی در : ۶۹۸ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 28
- ولی تو یه دختر داری. عجیب بود اما حرفش انقدر به گوشم غریبه بود که بیاختیار نگاه پر از تردیدم رو به سمت آندریا سوق دادم. همزمان با سوال ابهام برانگیزی که از ذهنم گذشت، دستهام و روی قلبم مشت کردم. - این دیگه کیه؟... آب دهنم رو با بغض قورت دادم و بعد از چند ثانیه به حرف اومدم. - این دخت...
بروزرسانی در : ۶۹۷ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 29
صدای تیکتاک ساعت، آهنگ حاصل از ضربههای عصبی دستم روی میز، تکون خوردن پاهام، لرزش نامحسوس بدنم، ضربان قلب و حتی برخورد محکم پلکهام روی هم؛ محیط متشنج و استرس دوری از آندریا، همه و همه باعث شده بودن حتی نتونم درست و حسابی نفس بکشم. ابروهام رو با عصبانیت توی هم گره زدم و با تبدیل ضربهٔ آخر دستم ...
بروزرسانی در : ۶۹۵ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 30
منتظر جواب یا واکنشش نموندم و از اتاق خارج شدم. تهدیدم الکی نبود، بدون رایان آتش ویرانگریم رو به خرمن هر کسی که دیدم کشیدم و بدون آندریا... واقعاً نمیخواستم حتی تصور کنم چه بلایی سر روحم میومد. حالا اون بچه مرز بین تاریکی و روشناییم بود. *** در حالی که قدمهای برهنهام رو در امتداد آسفالت خ...
بروزرسانی در : ۶۹۴ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 31
حرفم تموم نشده بود که ناگهان صدای گریه ای از صندلی پشنی بلند شد، با شتاب به سمت عقب چرخیدم و از داخل پتو بیرون آوردمش. دست های سردم رو بیتوجه به کثیفی و خونآلودیشون دورش حلقه کردم و سرش رو به سینهام چسبوندم. سرش رو که به سینهام چسبوندم برای چند لحظه هم که شده از جهنم افکارم بیرون اومدم و ...
بروزرسانی در : ۶۹۳ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 32
در حالی که کنترل اشکهام رو از دست داده بودم، با عجز نالیدم: چرا کشتیش؟ اون ممکن بود جواب سوال هام رو بدونه! اسلحه رو رها کرد و کنارم روی دو تا زانوش نشست، دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و اشک هام سرازیر شدن؛ دستش و دور کمرم حلقه کرد و بغلم کرد، در حالی که موهای چسبیده به پیشونیم رو نوازش می...
بروزرسانی در : ۶۹۲ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 33
« یک ماه بعد» در حالی که تموم وزن بدن خیس از بارون و خسته از تلاشم و روی پاهای دردناکم انداخته بودم، قدمهای سستم و روی زمین کشیدم. تحمل حمل بدن یخزدهٔ خودم هم سخت بود چه برسه به آندریا. با برخورد دستی روی شونم و شنیدن صدای نازنین چشم از آسفالت که به خاطر خیسی زیر بارون میدرخشید گرفتم و به پ...
بروزرسانی در : ۶۹۱ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 34
با شنیدن صدای باز شدن در، موهام رو از حصار انگشتهام بیرون آوردم و سرم رو بالا گرفتم. با باز شدن در نور به اتاق نیمه تاریک تابید و باعث شد چند ثانیه چشمهام رو ببندم. از لولای در که رد شد، نور به صورتش خورد و تونستم چهرهاش رو ببینم؛ مثل آخرین باری که به یاد داشتم، با نگاهی سرد و در عین حال س...
بروزرسانی در : ۶۹۰ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 35
از شیشهٔ ماشین به بیرون و مسیرناآشنایی که طی میکردیم خیره شدم. نمیدونستم داره کجا میبرتم، واقعاً هم مکانش برام اهمیت نداشت، مهم این بود که مقصدش به رایان ختم میشه. همه چیز برام توی هالهای از ابهام قرار داشت، رفتارش مشکوک بود چیزی که میترسوندم مرگ نبود چون اگه قصد کشتنم رو داشت نیازی به م...
بروزرسانی در : ۶۸۸ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 36
بعد از این حرف کراواتش رو کامل درآورد و روی شونهاش انداخت، بعد هم بدون حرف دیگهای با بیخیالی از کنارم گذر کرد. به خودم اومدم و ناگهانی به سمتش برگشتم و دستش رو کشیدم. به سمتم برگشت و با تعجبی که قاطی اخم سردرگم روی پیشونیش شده بود، به مچ دستش که اسیر دستم شده بود نگاه کرد. - بهت نمیخوره ...
بروزرسانی در : ۶۸۷ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 37
« یک ماه بعد» بهخاطر هجوم نگاههای کنجکاوی که همزمان با هم به سرتاپام دوخته شده بودن، با احساسی شبیه معذب بودن سرم رو پایین انداختم و اخم کردم. دلیلش رو میدونستم، زیرنویس نگاههاشون رو از بر بودم؛ از آینهها و هر چیزی که چهرهٔ سرد و رنج کشیدهام رو نشون بده فرار میکردم اما در نهایت مجبور ...
بروزرسانی در : ۶۸۶ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 38
زیرچشمی به ساعت دیواری نگاه کردم که با عجله زمان رو به جلو میبرد و اصرار به پایان دادن خلوتم داشت. هیچ ایدهای برای فردایی که میرسید نداشتم. نه چیزی از آشپزی میدونستم نه نظافت و گارسونی؛ حتی فکر کردن به اینکه تموم روز جلوی اون همه آدم خم و راست بشم و به چرت و پرت هاشون گوش کنم هم آزار دهنده...
بروزرسانی در : ۶۸۵ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 39
لبخند بیشباهت به پوزخند زدم و زیرلب گفتم: عالی میشه! لکسا اما بیتوجه به بدعنقیش به سمتش رفت و گونهاش رو بوسید. - اگه تو بری اونوقت کی غر بزنه و مردم رو فراری بده؟! منتظر جواب حرفش نموند و با قدمهایی بلند به سمتم اومد. - حالت چهطوره؟ خسته که نیستی؟! احساس کردم بهخاطر شنیدن صدای پرانر...
بروزرسانی در : ۶۸۴ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 40
سوسول زیرلبیای گفتم و روم و ازش برگردوندم. بعد از سفارش گرفتن از تموم مشتریها، در حالی که از شدت خستگی روی پاهام بند نبودم، به سمت دنیرو رفتم و آهسته گفتم: میشه چند دقیقه برم به دخترم سر بزنم؟ اخمی نثارم کرد و گفت: مگه کارهات تموم شدن؟ ابرویی بالا انداختم و با اخم و لحنی طلبکار گفتم: اگه ت...
بروزرسانی در : ۶۸۳ روز پیش
