پارت سی و نهم :


لبخند بی‌شباهت به پوزخند زدم و زیرلب گفتم: عالی میشه!
لکسا اما بی‌توجه به بدعنقیش به سمتش رفت و گونه‌اش رو بوسید.
- اگه تو بری اون‌وقت کی غر بزنه و مردم رو فراری بده؟!
منتظر جواب حرفش نموند و با قدم‌هایی بلند به سمتم اومد.
- حالت چه‌طوره؟ خسته که نیستی؟!
احساس کردم به‌خاطر شنیدن صدای پرانرژی و بلندش مویرگ‌های مغزم پاره شدن و گوشم داره خون‌ریزی می‌کنه.
پلک‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Faez

    0

    عالییییی و محشرهههه حرف نداری دختر 🌸💖

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    0

    👌🏻🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!