پارت بیست و پنجم :

چند بار پلک زدم و بی‌اختیار، با پارادوکسی غمگین همراه اشک‌هام آهسته خندیدم، اسلحه‌اش رو از توی جیب شلوارش بیرون آوردم و از روی جنازه‌اش بلند شدم.
تراول‌ها و اسلحه رو توی جیب شلوار جینم فرو کردم و کیف نسبتاً بزرگ کنارم رو با پوشک و لباس و شیر خشک‌های آندریا پر کردم.
پشت دستم رو برای چندمین بار متوالی روی صورت خونی و اشکیم مالیدم و قدم‌های سستم رو به سمت تخت کشیدم.
به صورت س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیلا آزاد زاد

    0

    رمان خیلی عالی بود

    ۲ سال پیش
  • ثریا

    1

    همیشه از نازنین بدم میومد ولی نظرم عوض شد

    ۲ سال پیش
  • ال

    6

    نمیدونم چرا اما دوس دارم رامتین یجوری زنده بمونه..دوس نداشتم اینطوری بمیره🤧

    ۲ سال پیش
کپی شد!