پارت ششم :

سر باران تکان خورد وبرگشت اما لحظه‌ای ایستاد و دوباره سمت برادرش چرخید:

-میشه خودت در مورد هاتف با بابا حرف بزنی؟

سر بهزاد با مکث آرام تکان خورد. دخترک چندثانیه بغلش کرد بعد کیفش را روی دوشش انداخت و از کافه بیرون زد. غروب نفس گیر و هوای ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!