خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت ششم :
سر باران تکان خورد وبرگشت اما لحظهای ایستاد و دوباره سمت برادرش چرخید:
-میشه خودت در مورد هاتف با بابا حرف بزنی؟
سر بهزاد با مکث آرام تکان خورد. دخترک چندثانیه بغلش کرد بعد کیفش را روی دوشش انداخت و از کافه بیرون زد. غروب نفس گیر و هوای ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
