پارت دوم :

-پس چه مرگته الان؟
-دلم داره می‌کشدم!
گفت و قطره اشک از زیر پلکش چکید.
گلرخ با ناباوری زمزمه کرد «باران» اما دخترجوان، با حرص، دستش را زیر پلکش کشید، شال مشکی‌ش را روی موهایش کشید و بیرون رفت. سرسری از مادرش خداحافظی کرد و‌ کتونی‌های سیاهش را پا کرد. سرتاپا تیره پوشیده بود و قرار نبود هیچ‌وقت برای این جنون، جشن بگیرد.
کتونی‌هایش را جلوی پایش انداخت. نه به لکه کدر روی بافت کفش نگاه کرد و نه به چشم‌های نگران مادرش که میان پله‌های آشپزخانه، دست به دیوار گرفته و ایستاده بود. فقط می‌خواست تمام شود. بدون نگاه به پشت سرش، فقط خداحافظی‌ای سرسری کرد و با قدم‌هایی سریع سمت در رفت. در را که باز کرد، هاتف سمتش چرخید. انگار چیزی محکم به سینه باران خورد. لبخند او شبیه شمشیر دو لبه بود و سمتش قدم برداشت. صدای صبح‌به‌خیرش را گنگ شنید.‌ انگار دنیایی دور بود و یک‌کابوس ولی...
_هاتف‌جان! بیا تو پسرم! باران هم صبحانه نخورده اصلا!
نگاه مردجوان، سمت زن میان درگاه در که درست پشت سر دخترش ایستاده بود، چرخید و کمی جلوتر رفت:
_برای آزمایش نیازی به ناشتا بودن نیست، من باران جان رو همراهی می‌کنم... البته با اجازه شما!
باران جان؟! گوش‌های باران زوزه می‌کشید و پیشانی‌اش درد می‌کرد. اصلا طاقت شنیدن صداها را هم نداشت. انگار که گرمای تیز شهریور، شمشیر دستش بود و پیشانی اش را می‌برید.‌ دست مادرش را روی ساعدش حس کرد.‌ سنگین و گرم بود؛ دخترجوان نگاه کوتاهی به مادرش انداخت و مقابل نگاه دلواپس او و لبخند مصلحتی‌اش، مقابل سفارشش فقط چشم آرامی گفت و سمت ماشین سفیدی که درست روبه‌روی پل کوچک خانه پارک بود رفت. کمی بعد که صدای بسته شدن در ماشین را شنید، شامه‌اش هم به انگار افتاد. عطر خنک او، سردردش را تشدید کرد ولی چشم از روبه‌رو برنداشت. ماشین به راه افتاد و مطمئن شد که کابوس نمی بیند‌. نمی‌‌دانست چقدر گذشت و چقدر سنش بیشتر و از عمرش کم شد. نمی‌دانست چندوقت است که زمان، برای او شکل دیگری از حقیقت گرفته است اما واقعیت محض بود که به جای پاشا، یک غریبه کنارش نشسته بود و به سمت یک شروع مشترک حرکت می‌کرد. وقتی ماشین متوقف شد، تکانی خورد.
_قول می‌دم از صبحانه‌های اینجا خوشت بیاد!
انگشت‌های باران دور بند کیفش محکم شد و نگاهش برگشت به حاشیه خیابان و ساختمان بلند دو طبقه با نمای شیشه‌ای. چیزی آن سمت شیشه‌ها مشخص نبود ولی تابلوی بزرگ و برجسته‌ای سردر را می‌دید که کافه رستورانی است که حتی نمی‌داند در کدام منطقه از تهران است. هنوز داشت نگاه می‌کرد که در ماشین سمت او باز شد و هاتف، با لبخند، آرنجش را به بالای در تکیه داد و با پیاده نمی‌شی؟ گفتن ساده‌ای، منتظرش ماند. باران بی‌حرف پلکی زد و با تکان آرام سر پیاده شد.
چند دقیقه بعد روبه‌روی هم، در میانی‌ترین میز میان رستوران، درست پشت پنجره سرتاسری نشسته بودند. سفارش مختصر و از سر بلاتکلیفی باران را، هاتف کامل کرد و روی میز انگشتانش را در هم قلاب کرد:
_اول که ممنونم چیزی نخوردی تا با هم باشیم ولی اگر می‌دونستم صبحانه نخوردن این‌قدر رنگ‌پریده و ساکتت می‌کنه، اصلا پیشنهادش نمی‌دادم!
_خیلی اهل صبحانه نیستم.
_من فکر می‌کردم خجالتی نیستی!
باران تکانی خورد؛ چشم‌هایش بالا چرخید و نگاهش درست در تله چشم‌های هاتف گیر کرد. حس غریبی ته دلش خنج کشید و طعم زنگ زده‌ی بلاتکلیفی معده‌اش را سوزاند که با کشیده شدن لبخند او و «هوم» گفتنش، پلک زد و آهسته جواب داد:
_نیستم!
_پس هنوز توی جواب دادنت به من بلاتکلیفی!
چرا همه چیز داشت عجیب می‌شد؟ باران تمام تنش را منقبض نگه داشته بود.
ـمتاسفانه اصلا متوجه منظورت نمی‌شم!
_ما کجا داریم می‌ریم باران؟
دخترک کلافه خندید:
_آزمایش و بعدش هم خرید... برنامه دیگه ای بوده که قراره سورپرایز بشم؟
نگاه هاتف کمی بهش طولانی شد و آهسته گفت:
_پس دوست داری سورپرایز شی!
_اگر باهام هماهنگ باشی که می‌خوای چیکار کنی، منم برنامه‌ریزی می‌کنم!
_پس این سکوت عجیب و حال بدت رو بذارم پای اینکه می‌دونستی امروز برنامه چیه!
رفتار هاتف، زنگ خطر شد. بی‌میلی اش را فهمیده بود.
_استرس دارم!
_چرا؟
_واقعا چرا داره؟
_اگر از انتخابت مطمئن باشی، شوقت باید به استرست بچربه ولی...
با مکث هاتف، باران منتظر و دلواپس نگاهش کرد که متوجه نزدیک شدن پیش‌خدمت به میز شد. کمی بعد، میز پر از خوراکی‌هایی بود که به عنوان صبحانه سرو شده بودند. معده‌ باران مالش رفت و هاتف، چایی را برای او توی ماگ ریخت و گفت:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!