پارت پنجم :

-چته باران؟ چرا اینقدر مضطربی؟

سرش به دو طرف تاب خورد و بهزاد کمی بیشتر سمتش خم شد و این‌بار دو دستش را محافظ دستان سرد او کرد:

-مشکلی پیش اومده؟ این حال بدت طبیعی نیست قربونت برم!

اشک از زیر پلک باران چکید و لب‌هایش لرزید:

-ت ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!