خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت چهارم :
اما شش ماه شده بود هجده ماه و تمام راههای ارتباط با او از دست رفته بود. قلبش از دلتنگی و غم درد گرفت. آویز گل سرخی را که دور گردنش بود میان مشتش فشار داد و سرش را چسباند به در کمد. پاهایش را توی بغلش جمع کرد و اشک روی لبهایش چکید:
«بیمعرفت. ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
