خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت یک :
«بهنامِ نور»
«فصل اول»
روبهروی آینه، در سکوت مطلق نشسته بود و زل زده بود به تصویر رنگپریده و مغمومش. قلمهی رژلب، بین دوانگشتش چرخ میخورد ولی بالا نمیآوردش تا به لبهایش رنگی بدهد. انگار که تمام رنگها مرده بودند. دل کندن برایش شده بود، شبیه کوررنگی!
برای خودش حجتها تمام شده بودند؛ حرفهایش را زده بود و حالا، باید پای حرفش میماند. پای حرفی که مقابل پدرش زده بود. اینکه: «هرچی شما میگی و میخوای بابا ولی مطمئن باش که خوشبختی منو نمیبینی!»
در اتاق باز شد، رژ را پرت کرد روی میز و با حالی خراب، سمت کمد رفت. اولین چیزی را که دم دستش آمد، برداشت و گلرخ، با شوق نزدیکش شد.
_بذار، اون دوماد خوشتیپ عقدت کنه، بعد خودتو واسه ما بگیر.
اما همین که شانهی اورا سمت خودش کشید و برشگرداند، گلرخ، با دیدنِ صورت رنگپریده و یخش، لبخندش ماسید و وا رفت!
-باران! این چه قیافهایه؟ مریض شدی؟
شانهاش را از دست گلرخ بیرون کشید. بیحرف، لباسهایی را که برداشته بود، پوشید اما گلرخ، بیخیال نشد. دست دخترک را گرفت و او را محکم روبهروی خودش نگه داشت و با خشم و ناراحتی گفت:
_با توئم! میگی چه مرگته یا نه؟ فکر میکردم ببینمت...
_خوشحالم. معلوم نیست؟
آنقدر لحنش تلخ بود که گلوی گلرخ هم درد گرفت. هاله کمرنگ و کبود زیر پلکها، سرمای بیحد نگاه و لبهای بیرنگش، ته جانش را لرزاند. فشاری به شانههای او آورد و خیره به چشمهایش، آرام گفت:
_چرا! خیلی! معلومه داری از خوشی و ذوق میمیری...
دخترک، با پوزخند دوستش را کنار زد. مدارک را توی کیف دستی کوچکش گذاشت و چشمش خورد به رژ نودی که پرت کرده بود سمت آینه و پایین آینه را رنگی کرده بود. سر رژ هم شکسته بود. ورمِ گلویش بیشتر شد اما بغض را با تمام دردهایش، قورت داد. نمیخواست تا ثانیهی آخر تزلزل داشته باشد تا دل کسی به حالش بسوزد. میخواست ثابت کند که تا ابد پای حرفی که زده میایستد!
_باران...
عصبی، سمت گلرخ برگشت و گفت:
_حال من خوبه! نیازی هم به نگرانی ندارم گلی! اگرم مامانم بهت گفته که بیای از زیر زبونم حرف بکشی که چرا همهچیز رو قبول کردم و بله دادم، بگو خودش خواسته. عاشق طرف شده با یهنگاه! خاطرش از باباش و لقمهای که براش گرفته جمعه! باشه؟ بگو خیالشون راحت راحت باشه که قرار نیست آبروشونو بگیرم دستم و توی راستهی فرش فروشا بین همصنفای بابام، حراج کنم!
گلرخ با دهانی نیمهباز و چشمهایی که چیزی نمانده بود تا از حدقه بیرون بزند، اسمش را زمزمه کرد اما باران، با حالتی عصبیتر، موهایش را بالای سرش محکم بست. ظاهرش، حتی شبیه زمانی نبود که برای امتحان دانشجویی میرفت. پوست رنگپریده و چشمهای روشن بیحالش و حرکات عصبی، اصلا بارانی دیگر ازش ساخته بود. گلرخ، گیج و گنگ مانده بود که چه باید کند و بگوید که صدای دینگی از گوشی باران بلند شد. جلو رفت و شمارهای ناشناس را دید که نوشته بود:
«صبحبهخیر عزیزم! من تا پنجدقیقه دیگه، میرسم! لطفا صبحانه نخور! میبینمت!»
دست باران سست شد. گوشی از دستش، افتاد روی میز آرایش. درست کنارِ رژ لبِ داغون شده! نفسهایش به سختی بالا میآمد و احساس میکرد که چندثانیه بعد، قرار است بمیرد. لبه میز را گرفت تا سقوط نکند. حتی کلمات هم دور گلویش را فشار میداد. با سینهای پر از درد و چشمهایی بسته سعی کرد نفس بگیرد. دست گلرخ، پشت کتفش را ماساژ داد که بابغض گفت:
_دیوونه شدی باران؟ با چی لج کردی؟
سر باران سمتش برگشت و با چشمهایی سوخته از احساس و خسته از جنگ گفت:
_وقتی آدمی که این پیام رو فرستاده، «پاشا» نیست! برام مهم نیست که قراره کی باشه!
گلرخ عصبی روبهرویش ایستاد:
-الان پاشا کو باران؟ یک سال و نیمه رفته و هیچ خبری ازش نیست. حتی آدرس خونوادهاش رو نداری تا ببینی داره چیکار میکنه. از کجا معلوم الان سرش جای دیگه گرم نباشه بعد تو چوب حراج داری میزنی به زندگیت با آدمی که دلت هیچجوری باهاش نیست!
زانوهایش لرزید و همانجا نشست. سرش را بین دو دستش گرفت. گلرخ دست مرتعشش را روی دست او گذاشت و سمتش خم شد. با ملایمت و بغض گفت:
-اگه نمیخوایش... باهاش بازی نکن باران. چوب این کارت رو خودت بیشتر از همه میخوری! اگه اینقدر ایمان داری که پاشا اندازه خودت عاشقته، وایسا برگرده! با خودت اینجوری نکن!
-حتی اگر برگرده هم، بابام سایهامم بهش نشون نمی ده چه برسه به اینکه بخوام کنارش باشم!
لطفا صبر کنید...

اسرا
0خوشحالم دوباره ازتون رمان می بینم💋🙏