پارت پانزده :

هاتف با خنده ای بابایی گفت و همین حکم توافق آن دو را اعلام کرد. بهزاد چشم‌هایش را با لبخندی که ته چهره‌اش بود برای باران باریک کرد. دخترک قهوه را بین دو دستش نگه داشت و بهزاد سمتش رفت. سرش و درست جایی که ضربه خورده بود را بوسید و رو به آیناز گفت:
-درست برید. ماشین به درک، سالم برسید خونه!
آیناز پشت فرمان نشست و پر انرژی گفت:
-نمی‌ذارم خواهرت پشت رل بشینه. خیالت راحت!
باران خندید.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!