خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت پانزده :
هاتف با خنده ای بابایی گفت و همین حکم توافق آن دو را اعلام کرد. بهزاد چشمهایش را با لبخندی که ته چهرهاش بود برای باران باریک کرد. دخترک قهوه را بین دو دستش نگه داشت و بهزاد سمتش رفت. سرش و درست جایی که ضربه خورده بود را بوسید و رو به آیناز گفت:
-درست برید. ماشین به درک، سالم برسید خونه!
آیناز پشت فرمان نشست و پر انرژی گفت:
-نمیذارم خواهرت پشت رل بشینه. خیالت راحت!
باران خندید.
لطفا صبر کنید...
