پارت پانزده :

هاتف با خنده ای بابایی گفت و همین حکم توافق آن دو را اعلام کرد. بهزاد چشم‌هایش را با لبخندی که ته چهره‌اش بود برای باران باریک کرد. دخترک قهوه را بین دو دستش نگه داشت و بهزاد سمتش رفت. سرش و درست جایی که ضربه خورده بود را بوسید و رو به آیناز گفت:
-درست برید. ماشین به درک، سالم برسید خونه!
آیناز پشت فرمان نشست و پر انرژی گفت:
-نمی‌ذارم خواهرت پشت رل بشینه. خیالت راحت!
باران خندید.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هیفا

    0

    خیلی عالی نکنه این خان عمو هاتف و برای دخترش میخواد؟

    ۳ ماه پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    😁🤷‍♀️❤️

    ۳ ماه پیش
  • هیفا

    0

    ازخندیدنتون معلومه اینطوره

    ۳ ماه پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    باید دید هاتف چه می‌کنه😊

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️