خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت بیست :
سمت هاتف چرخید و گفت:
-به خدای محمد که دلم آروم میگیره اگه تو...
هاتف میان حرف مادرش قیچی انداخت. دست او را گرفت و آهسته گفت:
-به همون خدای محمد که قسم اولته مامان، نیلوفر رو اگر میخواستم، الان نوهاتم بغلت بود. نمیخوام! اینقدر امید نبند به این وصلت که ته تهش فشار عمو روی بابا کم بشه و این سنتای غلط ادامه پیدا کنه! چون شاید عقد یاسی و عارف رو توی آسمون خونده بودن که الان خوشبختن
لطفا صبر کنید...
