پارت بیست :

سمت هاتف چرخید و گفت:
-به خدای محمد که دلم آروم می‌گیره اگه تو...
هاتف میان حرف مادرش قیچی انداخت. دست او را گرفت و آهسته گفت:
-به همون خدای محمد که قسم اولته مامان، نیلوفر رو اگر می‌خواستم، الان نوه‌اتم بغلت بود. نمی‌خوام! اینقدر امید نبند به این وصلت که ته تهش فشار عمو روی بابا کم بشه و این سنتای غلط ادامه پیدا کنه! چون شاید عقد یاسی و عارف رو توی آسمون خونده بودن که الان خوشبختن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!