خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت شانزده :
-جوونن دیگه محمود جان! والا منم دیگه به ندرت میبینمش!
-یعنی باور کنم خرجت رو از بابات جدا کردی هاتف؟ بذار عیالوار بشی لااقل بعد...
هاتف نگاه کوتاهی به پدرش انداخت و هشدار شناور میان مردمکهایش را کامل حس کرد. ابروهایش را کمی توی هم کشید و گفت:
-چه خرجی عمو؟ ما فقط داریم کار رو با موافقت خود بابا، گسترش میدیم!
-پس عادت کردی شریک از غریبهها بگیری؟
هاتف با چندثانیه مکث، ل
لطفا صبر کنید...
