لیست کلیه پارتهای رمان خواهر خوانده : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان خواهر خوانده - پارت 21
حسام متوجه کلافگی نیهان شده بود، فنجان چای را سمت مهراد گرفت و پرسید: - مهراد از مطب چه خبر؟ مهراد که انگار مطلب مهمی یادش آمده باشد، فنجان را گرفت و جواب داد: - آهان! گفتی مطب، دیروز هستی اومده بود. اخم ظریفی بین ابروهای حسام نشست و سر جنباند: - خب! - واسه دندونش... یه پوسیدگی جزئی حسا...
بروزرسانی در : ۱۹۸۱ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 22
مرکز خرید شلوغ بود و مملو از جمعیت... چشمهای مشتاق نیهان به ویترینهای رنگارنگ مغازهها دوخته شده بود و با لبخند محوی از سر شوق نگاهش روی لباسها میچرخید. غرق در تماشا بود و نه جمعیت را میدید و نه نگاههای کنجکاو مردم را که گاهی با پوزخند و گاهی پرسشگر و کنجکاو به سویشرت مرادنهی تنش نگاه میک...
بروزرسانی در : ۱۹۸۱ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 23
حسام متفکرانه لب گشود: - پس با این حساب پدرت حدود چهل و پنج_شش سال سن باید داشته باشه. ببینم آدرسی از اون نجاری داری؟ پیشخدمت پیتزاها را آورد و روی میز گذاشت. با رفتنش نیهان حینی که تکهای پیتزا برمیداشت گفت: - آره، یه بارم تا جلو نجاری رفتم ولی بیخیال شدم. گفتم برم بگم کیام، چجوری ثابت می...
بروزرسانی در : ۱۹۸۰ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 24
نیهان اطراف را با کنجکاوی نگاه میکرد و به دنبال حسام قدم برمیداشت. مرد تا اتاق همراهیشان کرد و وارد اتاقی شدند. روی مبل چرمی قهوهای رنگ که مقابل میز بود نشستند. گوشهای از اتاق سماور کوچک گازی روشن بود و بخار آبجوش اطراف قوری چینی گلدار روی آن را گرفته بود. مرد دو فنجان چای ریخت. فنجانهای...
بروزرسانی در : ۱۹۷۹ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 25
حسام برگهی آدرس را برداشت و رو به حاجحبیب گفت: - خدا برادرتون رو رحمت کنه، ممنون بابت اطلاعاتی که دادین. ما دیگه مزاحم نمیشیم. از جا برخاست و حاج حبیب هم حینی که از روی صندلی بلند میشد جواب داد: - خدا همهی رفتگان رو بیامرزه. مراحمید وظیفه بود، امیدوارم پیداش کنید. هردو از حاج حبیب خداحا...
بروزرسانی در : ۱۹۷۸ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 26
نیهان نگاهش خیره مانده بود، خانهای بزرگ و مجلل با مبلهای سلطنتی سفیدطلایی و لوسترهای کریستالی. خانهای که در نگاه دخترک بیشباهت به قصر نبود. کنار حسام آهسته قدم برمیداشت و نگاه کنجکاوش همه جای خانه میچرخید. شریفهخانوم را دید، با کتدامنی خردلی و موهای کوتاه طلایی رنگ جلو آمد. نگاهش مهربان ب...
بروزرسانی در : ۱۹۷۷ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 27
ماشین جلوی رستوران متوقف شد و حسام همانطور که کمربند باز میکرد گفت: - خیلی گرسنه شدم، حوصله ندارم بریم خونه تازه آشپزی رو شروع کنیم. بیا ناهار بخوریم بعد بریم. نیهان مطیعانه باشهای گفت و از ماشین پیاده شدند. وارد رستوران شدند و بوی غذا گرسنگیشان را بیشتر کرد. سمت میز میرفتند که نیهان آهسته...
بروزرسانی در : ۱۹۷۶ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 28
غرولندکنان از اتاق بیرون آمد. - چخبره اینقدر قهوه میخوری! دلم پوکید واسه یه لیوان چای دیشلمه. کنارش روی کاناپه نشست. حسام پا روی پا انداخت و تکیه زد: - خُب، میشنوم. تو رستوران چِت شد یهو؟ دخترک مغموم جواب داد: - بیخیال... - جواب منو بده دختر! با انگشت لبهی فنجان کشید و خیره به فنجان...
بروزرسانی در : ۱۹۷۵ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 29
حسام پشت میز منشی نشست و به نیهان اشاره کرد روی صندلی که نزدیک به میز بود بنشیند. نیهان نشست و پرسید: - این بند و بساط چای و قهوه هم جزء وظایف منه یا نه؟ حسام سر جنباند و جواب داد: - اگه صنم خانوم نباشه، آره. یه خانوم چهل، چهل و پنج سالهاس که هفتهای یه روز نمیآد. در نبودش چای و قهوه هم با ت...
بروزرسانی در : ۱۹۷۴ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 30
ساعتی بعد هر دو از مطب بیرون آمدند و سوار ماشین شدند. نیهان به صندلی تکیه زده و نگاهش به خیابان بود. موزیک ملایمی پخش میشد و حسام مشغول رانندگی بود که متوجه موتور سیکلتی شد. از وقتی نیهان گفته بود برزو تعقیبشان میکند، بیشتر حواسش به اطراف بود. حین رانندگی، آهسته گفت: - نیهان برنگردی به عقب نگ...
بروزرسانی در : ۱۹۷۳ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 31
اولین صبح کاری نیهان در مطب شروع شده بود. مشغول مرتب کردن میزش بود و چیزی تا آمدن بیمارها نمانده بود. حسام روپوش سفید را تنش کرد و عینکی مستطیلی و ظریف گذاشته بود. از اتاق بیرون آمد و برگهای روی میز گذاشت که نیهان نگاهش را بالا گرفت. با دیدن حسام با آن روپوش و عینک، و طره مویی که روی پیشانیاش ر...
بروزرسانی در : ۱۹۷۲ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 32
دستش روی دستگیره فشرده شد و از اتاق بیرون رفت. حسام با نفسهایی تند و عصبی سمت پنجرهی اتاق رفت. دستش روی لبهی پنجره مشت شد و با حرص ضربهای به دیوار کوفت. مهراد که از اتاق بیرون آمد، با اخم، نگاه تحقیرآمیزی به نیهان انداخت. رو به بیتا کرد و خداحافظی کرد. نیهان متعجب از رفتار مهراد نگاهش به دنبا...
بروزرسانی در : ۱۹۷۱ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 33
دستش را دراز کرد و بستهی کوچک را سمت حسام گرفت. حسام سر از روی فرمان برداشت. با اخم نرمی، گنگ نگاهش کرد و لب زد: - این چیه؟ - روکش دندون یه بندهخدا. عصر اومد گفت دندونم افتاده واسم چسبش بزنید. چون نوبت قبلی نداشت من دندونش رو گرفتم کفن پیچ کردم گذاشتم تو جیبم، بهش گفتم شب آخر وقت زنگ میزنم ب...
بروزرسانی در : ۱۹۷۰ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 34
ماشین حسام جلوی مطب متوقف شد، تمام مسیر بینشان سکوت بود. نیهان حتی نگاهش را از حسام میگرفت، در ماشین را باز کرد و پیاده شد. باد سردی میوزید و دخترک سرش را کمی در یقهی پالتو فرو برد. ماشین را دور زد و همراه حسام وارد مطب شد. حسام جلوتر قدم برمیداشت و از پله بالا میرفت. نیهان از پشت سر، نگاهش ...
بروزرسانی در : ۱۹۶۹ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 35
با رفتن حامد، دستی به صورتش کشید و نفسش را بیرون داد. موبایلش مدام زنگ میخورد. با دیدن تصویر هستی روی صفحهی گوشی، پوفی کشید و زیرلب گفت:« چه روز نحسی امروز...» با کلافگی تماس را وصل کرد، صدای شاداب هستی از پشت خط بلند شد: - سلام داداشی، صبح بخیر خوبی؟ - سلام، ممنون. تو خوبی؟ - قربونت، از دیش...
بروزرسانی در : ۱۹۶۸ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 36
عقربههای ساعت نقرهای دیوارکوب، شش و سی دقیقهی عصر را نشان میداد که حسام از اتاق بیرون آمد. کت و شلوار طوسی به تن داشت و ساعت مچیاش را میبست. نیهان روی کاناپه، دراز کشیده و پتو را روی سرش کشیده بود. بالای سرش ایستاد و دستی به یقهی کتش کشید. - نیهان... نیهان بیداری؟ دارم میرم، کاری نداری؟ ...
بروزرسانی در : ۱۹۶۷ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 37
طول حیاط را دوان دوان طی کرد؛ با نزدیک شدنش به در سالن، صدای داد و فریاد به گوشش رسید. بیهیچ فکری و هراسناک دستگیره را فشرد. به محض ورودش، تیزی چاقو را مقابل صورتش دید؛ صدای برزو کنار گوشش بلند شد: - تکون نخور، وگرنه خط خطیت میکنم. حسام بیحرکت ماند و نگاهش به نیهان بود که روی کاناپه نشسته و...
بروزرسانی در : ۱۹۶۶ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 38
حسام روی صندلی راهروی کلانتری نشسته بود، با ابروهایی در هم تنیده؛ اخمآلود و سر به زیر چشم به زمین دوخته و غرق در فکر بود. حامد همراه برادرش سجاد که وکیل بود به کلانتری آمده و مقابل حسام با استرس و حرص قدم میزد. نگاهی چپ چپ به حسام انداخت و با غیظ لب باز کرد: - نگفتم؛ نگفتم واست شر میشه؟! حالا...
بروزرسانی در : ۱۹۶۵ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 39
لعیا کنار اصلان نشست و با اخم ظریفی به حسام و حامد نگاه میکرد. حسام سوک لب به دندان گرفت و با اندکی تامل گفت:« با حرفایی که نیهان راجع به اینجا زده و اون آثار شکنجه رو تن و بدنش؛ قانون اون دختر رو تحویل شما نمیده و میفرسته بهزیستی، نیهان هم نه اینجا رو دوست داره نه بهزیستی! شک ندارم دومرتبه ...
بروزرسانی در : ۱۹۶۴ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 40
قصهی بودن من، قصهی تکراری بود؛ شب و روزم مثل آسمون رگباری بود. من واسه خودم که زندگی نکردم هیچوقت؛ زندگی کردن من همیشه اجباری بود. بغضی تو سینمه که بشکنه دریا میشم؛ این روزا بدجوری دارم تک و تنها میشم. کاری با این دل بیچارهی من کردن که؛ دارم افسردهترین آدم دنیا میشم. زندگی کردم و هیچچیزی...
بروزرسانی در : ۱۹۶۳ روز پیش
