لیست کلیه پارتهای رمان خواهر خوانده : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان خواهر خوانده - پارت 81
طولی نکشید که آمادهی رفتن شد، نیهان تا پشت در بدرقهاش کرد و خواست بیرون برود که حسام مانع شد. - دختر خوب، نیا بیرون سرما میخوری! مثل اون دفعه هم نباشه که جواب تلفن ندیآ! نیهان روی پنجهی پا بلند شد و گونهاش را بوسید، با لبخند ملایمی پلک زد و گفت: - باشه، مواظب خودت باش. - تو هم همینطور. هن...
بروزرسانی در : ۱۹۱۷ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 82
نگاه هر دو به هم برای چند ثانیهای ثابت ماند، شباهت عجیب نیهان به سیاوش، لبخند محوی روی لبهای حسام نشاند و در مقابل، ابروهای سیاوش هرلحظه بیشتر در هم فرو میرفت. - سلام آقای پورسلیم، وقت بخیر. حسام در سلام گفتن، پیشدستی کرد و دستش را جلو برد، سیاوش دستش را فشرد و با همان اخم نشسته در ابروهایش لب...
بروزرسانی در : ۱۹۱۶ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 83
حسام سر روی شانه خماند و صورتش از درد کمی جمع شد و با لبخند نمکینی گفت: - تو که تا دیروز میگفتی بابا نمیخوای! - خب الان که دیدیش کنجکاوم ازش بدونم. نفسش را بیرون داد و لب باز کرد: - نه معتاد بود، نه بیشخصیت و نه بداخلاق! شباهت زیادی بهش داری، وقتی هم ماجرا رو بهش گفتم؛ خیلی با روی باز ازم استق...
بروزرسانی در : ۱۹۱۵ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 84
درب منزل شریفهخانم باز بود و هستی مقابل مهراد ایستاده و با صدای بلند فریاد میزد: - هیچی نگو مهراد... فقط خفه شو و گمشو از اینجا برو! مهراد ملتمسانه میگفت: - هستی بذار واست توضیح بدم، باورکن این عکسا مال الان نیست! هستی بیتوجه به مادرش و مهتاج که تلاش داشتند او را آرام کنند، صدایش را بالاتر ب...
بروزرسانی در : ۱۹۱۴ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 85
حسام دست از روی چشمها برداشت و نگاهی به دخترک انداخت، لبخند ملیحی روی لبها نشاند و دست دراز کرد سمت دلبرش و او را سمت خودش کشید. نیهان کنارش غلتید و خود را در آغوش حسام جا داد، دست زمخت و مردانهی او موهایش را نوازش میدادو کنار گوشش زمزمه کرد: - جان دلم، خودت خبر نداری که با دلم چکار کردی و م...
بروزرسانی در : ۱۹۱۳ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 86
حسام که استرس و سر در گمی پدر و دختر را دید، ترجیح داد خودش سر صحبت را باز کند و با لبخندی تصنعی لب باز کرد: - نیهان دیروز تا حالا که فهمیده شما رو پیدا کردم، کلی سؤال تو ذهنش جمع شده، دلش میخواد بیشتر از شما بدونه! مهمترین سؤال هم اینه که چرا شما با خانوادتون زندگی نمیکنید؟! لبخند سیاوش از لبا...
بروزرسانی در : ۱۹۱۲ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 87
لحظهای بعد صدای حامد در گوشش پیچید: - الو سلام آبجی خانوم... نیهان با صدایی که از شدت بغض و گریه، مرتعش و خشدار بود گفت: - الو... حام... د، کمکم کن! حامد نگران و آشفته پرسید: - نیهان گریه میکنی؟ کجایی، چی شده؟ - حامد، حسام تنهام گذاشت. حسام رفت... حامد گیج و گنگ، آشفتهتر از قبل لب باز کرد:...
بروزرسانی در : ۱۹۱۱ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 88
سکوت حاکم بر فضای ماشین، نبودن نیهان را مثل پتک بر سرش میکوبید و جای خالیاش را با بند بند وجودش حس میکرد. چهرهی ناباور و درماندهی نیهان لحظهای از مقابل چشمهایش دور نمیشد و قلبش از یادآوری آن لحظات فشرده میشد. به خانه که رسید به محض ورودش به راهپله، هستی از خانه بیرون آمد و دلنگران پرسی...
بروزرسانی در : ۱۹۱۰ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 89
با رفتن هستی، روی کاناپه دراز کشید و دستش بیاختیار روی قلبش نشست، هر شب که دخترک را در آغوش میگرفت، انگشتهای ظریف و کشیدهاش را روی قلب حسام میگذاشت و با لبخند ملیحی میگفت:« حس تپیدن قلبت مثل لالاییِ واسم!» سرش را روی سینهاش میگذاشت و میخوابید، اما حالا... پلک روی هم فشرد واشکهایش سرازیر...
بروزرسانی در : ۱۹۰۹ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 90
صدای قل قل سماور، بر هم خوردن استکان و نعلبکی و بوی نان تازه، نوید آمدن صبحی دیگر را میداد. صفورا خانم چای را داخل استکانهای دور طلایی ریخت و روی میز گذاشت، در قفسهی سینهاش حس سنگینی و درد داشت و نفسش کمی سخت بیرون میآمد، اما اعتنایی نکرد و بعد از چیدن میز صبحانه، سمت اتاق حامد رفت. تقهای...
بروزرسانی در : ۱۹۰۸ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 91
روی صندلی نشسته و دستهایش را ستون سر کرده بود و میاندیشید، نیهان چند تکهای سیب خورد و جانی تازه گرفته بود، لب باز کرد: - حامد مادرت خوب میشه، اینقدر غصه نخور. صدایش محزون و خشدار بود: - هیچوقت نمیتونم خودم رو ببخشم نیهان! خیلی بده که یه عذاب وجدان همیشه همراهت باشه و آزارت بده! من با یه ندون...
بروزرسانی در : ۱۹۰۷ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 92
از جا برخاست و پاورچین پاورچین تا پشت در رفت و گوشش را به در نزدیک کرد، صدای عصبانی مادر مهراد را شنید: - خوبه والا... تو رو خونهشون راه نمیدن بعد عروس خیابونیشونم فرستادن اینجا! - هیس...! زشته مامان، میشنوه! - خب بشنوه! مگه غیر از اینه؟ مگه خود جنابعالی و هستی نمیگفتید که حسام دست دختره رو...
بروزرسانی در : ۱۹۰۶ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 93
مهراد با کلافگی لبهی باغچه نشست و دستها را ستون سر کرد، نیهان پرسید: - من تنها برم یا میای باهام؟ حالشو داری؟ مهراد سر جنباند و لب زد: - آره میام، برو تو ماشین! با قدمهای کوتاه و آهسته سمت ماشین رفتند و نشستند، مهراد همانطور که ماشین را روشن میکرد با اخم ظریفی گفت: - ممنون که آبروم رو جلوی ه...
بروزرسانی در : ۱۹۰۵ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 94
نگاه گنگ و پرسشگرش به چشمهای دخترک خیره ماند و لب زد: - چی شده؟ بریم؟ نیهان با صدای ضعیفی جواب داد: - من اینجا میمونم، تو برو... ممنون که باهام اومدی و منتظر موندی! مهراد ابرو بالا انداخت و پرسید: - پدرت اونی که حسام فکر میکنه هست یا نه؟! - مهم نیست که پدرم اون آدم هست یا نه، مهم اینه من این...
بروزرسانی در : ۱۹۰۴ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 95
نگاه هر دو سمت طوبی چرخید که رنگ به رو نداشت و چشمهایش سرد و بیفروغ بود، تلخندی روی لب داشت و همانطور که جلو میآمد گفت: - نیهان از حسام برام بگو... تو این سالها ازش هیچ خبری نداشتم! هر سه روی کاناپه نشستند، سیاوش بین طوبی و نیهان بود و دست دخترش را در دست داشت. نیهان نیمچه لبخندی زد و مِن ...
بروزرسانی در : ۱۹۰۳ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 96
ساعتی نگذشت که مهراد سر رسید، صدای صحبتهایش با اشکان از سالن به گوش میرسید. با رخوت از جا بلند شد و پنجه میان موهایش کشید. تنش انگار کش میآمد و پیشانیاش درد میکرد. با حس دهان خشکی شدید، دستش را سمت پارچ روی پاتختی برد و از لبهی پارچ آب خورد که با دومین جرعه، معدهاش درد گرفت و بلافاصله پارچ...
بروزرسانی در : ۱۹۰۲ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 97
حسام سلانه سلانه سمت خانه رفت، با ورودش به خانه، نگاهش دور تا دور سالن چرخید. کمی از موهای خیسش با پیچ و تاب روی پیشانیاش ریخته بود، سیاوش و طوبی کنار هم ایستاده بودند و نگاهش میکردند، چشمهای طوبی از اشک خیس بود و خیره به نگاه سرد و بیتفاوت حسام آهسته سلام کرد. حسام به زحمت لب از لب برداشت و...
بروزرسانی در : ۱۹۰۱ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 98
پدرش را دید که روی تشکچه به پهلو لمیده، دو بالش را زیر آرنج گذاشته و دستش را ستون تن کرده است. سیگاری بین انگشتهایش بود و با بیخیالی پک میزد و رو به عصمت گفت: - مگه میخوام سلاخیش کنم که میگی رحم و مروتت کجا رفته؟! میخوام دختر شوهر بدم! اینهمه دخترای سیزده چهارده ساله میرن خونهی بخت، اینم ی...
بروزرسانی در : ۱۹۰۰ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 99
طوبی با دیدن سیاوش، سراسیمه سمتش دوید و پرسید: - مادرم بود؟ گریه میکرد نه؟! پسرک نگاهش به غم نشست و سر روی شانه خم کرد: - چارهای نیست طوبی! باید صبر کنیم تا طاهر برسه. دخترک ناامید و مستأصل لب زد: - اگه طاهر نیومد چی؟ اگه اونم نتونست کاری بکنه چی؟! - میتونه... طاهر نمیذاره، من میدونم! طوب...
بروزرسانی در : ۱۸۹۹ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 100
ساعتی بعد، طاهر مقابل خانه باغ شهباز که در اطراف شهر بود متوقف شد. سیاوش نگاهی به در سفید رنگ خانه انداخت و پرسید: - اینجا رو از کجا بلد بودی طاهر؟ طاهر درب ماشین را باز کرد و گفت: - مطمئن نیستم الان شهباز اینجا باشه، اما یه بار با بابام اومدم اینجا! حالا معلوم میشه هست یا نه؟! قدمش را بیرون...
بروزرسانی در : ۱۸۹۸ روز پیش
