لیست کلیه پارتهای رمان خواهر خوانده : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان خواهر خوانده - پارت 41
- کجا بریم حالا؟ نیهان شانه بالا انداخت:« نمیدونم» - جیگرکی خوبه؟ - اوهوم حسام لبخند دنداننمایی زد. - خوشم میاد پایهای! دخترا معمولا با جیگر مشکل دارن. نیهان تلخندی زد و گفت:« من کجای زندگیم شبیه دخترای دیگهاس که جیگر نخوردنم باشه؟» لبخند حسام خشکید و زهر کلامش، کامش را تلخ کرد. سکوتی تلخ د...
بروزرسانی در : ۱۹۶۲ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 42
حسام با تلخندی محو، نگاهش به سفرهی عقد محضر بود؛ اینجا، کنار دختری که هیچ حسی جز دلسوزی و ترحم به او نداشت چکار میکرد؟ چقدر در رؤیایش این لحظات را کنار هستی تصور کرده بود؛ چقدر دلش میخواست صفحهی سفید شناسنامهاش با اسم هستی دادفر پر شود اما حالا کنار دختری نشسته بود که به تازگی مهمان ناخواند...
بروزرسانی در : ۱۹۶۱ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 43
صدای مرتعش و بغضآلود نیهان بلند شد:« دِ بکش بالا اون لامصبو، خداوکیلی بیخیال این لباس و اون مجلس کوفتی میشمآ!» حسام که از دیدن زخمهای تنش متأثر شده بود با اخم غلیظی زیپ را بالا کشید و نفس سنگینش را بیرون داد؛ همزمان زیر لب گفت:« آشغالای عوضی... آدم با حیوون این کار رو نمیکنه» و بعد صدایش را...
بروزرسانی در : ۱۹۶۰ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 44
با صدای آلارم گوشی چشم باز کرد؛ ساعت هفت و سی دقیقه گذشته بود. کش و قوسی به تنش داد و با رخوت از جا برخاست. سلانه سلانه از اتاق بیرون رفت؛ خبری از نیهان و میز صبحانهی آمادهاش نبود. پشت در اتاقش رفت و تقهای به در زد:« نیهان... نیهان بیداری؟» صدای ضعیفی شنید:« آره، بیدارم.» آهسته در را باز کرد و...
بروزرسانی در : ۱۹۵۹ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 45
نیهان لب ورچید و گفت:« خب حالا... نگفتم که بشینیم پا منقل و وافور؛ گفتم قلیون!» اینبار حسام چشم درشت کرد و نهیب زد:« باریکلا... حرفا میشنوم! خجالت نکش... اونم پیشنهاد بده!» نیهان پقی خندید و حسام زیر لب زهرماری آهسته گفت. - جونِ من حسام؛ تا حالا سیگار میگار نکشیدی؟! حسام حینی که کُتش را از تن ب...
بروزرسانی در : ۱۹۵۸ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 46
ماشین حسام مقابل منزل دادفر متوقف شد و هر دو پیاده شدند؛ ورودی در با طاقی از گل تزئین شده و مردی با کتشلوار مشکی ایستاده و خوشآمدگویی میکرد. سر تا سر حیاط و بین درختها و بوتههای شمشاد ریسهبندی بود. مسیر ورودی تا ساختمان خانه مشعلهای پایهبلند گذاشته شده بود. نیهان دستش را دور بازوی حسام ح...
بروزرسانی در : ۱۹۵۶ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 47
دوش گرفت و با بلوز شلوار راحتی و گرمی که به تن داشت، روی کاناپه دراز کشید؛ دلواپس حسام بود و خواب به چشمانش نمیآمد. ساعت از سهی نیمه شب گذشته بود که صدای بر هم کوبیده شدن در، دخترک را از جا پراند. سمت در سالن دوید و چند قدمی فاصله داشت که در باز شد؛ با دیدن حسام حینی کشید و دستش را مقابل دهان گ...
بروزرسانی در : ۱۹۵۵ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 48
آفتاب سرد صبح زمستانی، روی دیوارها نشسته و به داخل حیاط سرک میکشید که حامد پاکت داروها را دست نیهان داد و رفت؛ دخترک با خستگی روی کاناپه دراز کشید و پلک روی هم گذاشت. نگران حال حسام بود و خواب راحتی نداشت؛ مدام بیدار میشد و تبش را چک میکرد. حدود ساعت ده صبح بود که قابلمهی کوچکی روی اجاق گذا...
بروزرسانی در : ۱۹۵۴ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 49
حسام به پهلو و پشت به در، دراز کشیده بود. ظرف سوپ را روی پاتختی گذاشت و مردد لب باز کرد:« حسامجان واست سوپ آوردم» - نمیخورم، برو بیرون! نیهان با استیصال اصرار کرد:« پاشو دیگه، از دیشب تا حالا چیزی نخوردی.» بار دیگر و اینبار با لحنی تندتر نهیب زد:« گفتم نمی...خورم! برو بیرو...ن» - میدونم نار...
بروزرسانی در : ۱۹۵۳ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 50
حسام کمی آب خورد و سر جنباند:« نه، بپرس» نیهان ابرو بالا انداخت و آهسته پرسید:« اوم... به حامد چی گفتی که ناراحت رفت، دیگه هم خبری ازش نشد؟!» حسام نفسش را بیرون داد و گفت:« سؤال پیچش کردم که کی اومده؟ چرا اومده؟ چی گفتین به هم؟! اونم فهمید منظورم چیه و بهش بر خورد، رفت!» نیهان لب کج کرد و زمزمهو...
بروزرسانی در : ۱۹۴۹ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 51
با تق تق آهستهای که به در اتاق میخورد، نیهان پلک باز کرد و ابرو در هم کشید. - ها... چیه؟ چکار داری؟ - پاشو دختر دیر میشه، تا یه ساعت دیگه باید راه بیوفتیم که ناهار رو اصفهان باشیم. دخترک با رخوت از جا بلند شد و سمت در رفت، با چشمهایی نیمهباز و خوابآلود در را باز کرد و گفت:« دیشب از ذوق تا خ...
بروزرسانی در : ۱۹۴۸ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 52
پیشخدمت غذا را آورد و روی میز چید؛ دخترک با اشتهایی دوچندان غذا میخورد و حین خوردن مدام سؤال میپرسید در مورد برنامهی سفر و اینکه قرار است شب را کجا باشند و چه ساعتی دریا را میبیند؟ بعد از غذا، حسام طبق قولش برای نیهان تنقلات خرید و باز سوار ماشین شدند برای ادامهی راه... نیهان ظرف کوچکی از ت...
بروزرسانی در : ۱۹۴۷ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 53
حرفهای نیهان سیلی محکمی بود به حسام که او را به خودش آورد؛ آنقدر به دل خودش و حال خرابش فکر کرده بود که یادش رفته بود با محبتهایش ممکن است چقدر دخترک وابسته شود! چند قدمی به عقب برداشت و هاج و واج نیهان را نگاه میکرد که در نهایت سادگی و معصومیت، از تنهایی و دلبستگیاش حرف زده بود. لب به دندان...
بروزرسانی در : ۱۹۴۶ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 54
دل دخترک هُری ریخت و نگاه نگرانش را به لبهای حسام دوخت، حسام اما بدون هیچ تعللی جواب داد:« چشم، من الان میرم خونه و تا شب وسایلم رو جمع میکنم، فردا صبح اول وقت برمیگردم این خونه.» لبخندی از سر رضایت روی لبهای شریفه نشست و خوشحال شد که هستی گفت:« پس حالا که قراره طبقهی بالا زندگی کنی، این اتا...
بروزرسانی در : ۱۹۴۵ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 55
صدای شریفه به گوش رسید. - بفرمایید. حسام آهسته در را باز کرد، شریفه روی صندلی راک مقابل پنجرهی بزرگ اتاقش نشسته بود و چشم به منظرهی بیرون دوخته بود. صدای دلخور و ناراحت شریفه بلند شد. - فکر میکردم منو مادر خودت میدونی، چیزی ازم پنهون نمیکنی. گفتی فقط بهش پناه دادی و همخونهاید، منم باور کردم...
بروزرسانی در : ۱۹۴۴ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 56
ساعتی بعد جلوی مطب بودند و هر دو وارد ساختمان شدند که نیهان با دیدن دختری که در راهپله ایستاده بود، سر جایش ایستاد و نگاه هردو به هم قفل شد. حسام متوجه نگاه خیرهی دو دختر به یکدیگر شد و سرش را کنار گوش نیهان برد و آهسته لب زد: - کیه نیهان؟ میشناسیش؟! - آره میشناسم، ویداست. خواهر وحید! قدمی جل...
بروزرسانی در : ۱۹۴۳ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 57
نیهان با شوقی سکرآور گونهی حسام را بوسید و گفت: - دمت گرم حسام، هلاک این مرامتم! - بشین دختر، پشت فرمونم. نگامون میکنن زشته! دخترک سر جایش نشست و زیر لب گفت: - در بیاد چشمشون... لحظهای بعد، ماشین حاشیهی خیابان متوقف شد و حسام حینی که کمربندش را باز میکرد گفت: - پیاده شو نیهان نگاهی به اطرافش...
بروزرسانی در : ۱۹۴۲ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 58
شریفه با آرامش خاصی که همیشه در نگاهش بود، با انگشت کمی عینکش را روی بینی بالا زد و گفت: - حسامجان من از همون اول که تو عاشق هستی شدی اینو فهمیدم، همونطور که از نگاه هستی پی به عشقش نسبت به مهراد بردم. حسام با دهانی نیمهباز از تعجب لب زد: - ولی... آخه چرا... شریفه با لبخند محوی، آهسته پلک زد ...
بروزرسانی در : ۱۹۴۰ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 59
حسام غرق در خواب بود که نوازشهای دستی را لا به لای موهایش حس کرد، کمی پلک باز کرد و نگاهش به نیهان افتاد که لبهی تخت نشسته و نوازشش میکند؛ با هر حرکت انگشتهای ظریف و گرم دخترک بین موهایش، حسی از خوشی و لذت وجودش را در بر میگرفت. - پاشو تنبلخانِ بدعنق، دیر میشه! با پلکهای بسته لب زد: - مگه...
بروزرسانی در : ۱۹۳۹ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 60
مطب خلوت بود و نیهان بلاخره فرصتی پیدا کرد تا کمی با گوشی موبایلش سرگرم شود، در لیست مخاطبینش جز شمارهی حسام شمارهی دیگری نبود و لبهایش را کج کرد. دفترچه تلفن روی میز را برداشت و از بین شمارهها شمارهی حامد را ذخیره کرد. هوس شیطنت کرد و سوک لب به دندان گرفت، انگشتهایش روی صفحه بالا و پایین ر...
بروزرسانی در : ۱۹۳۸ روز پیش
