لیست کلیه پارتهای رمان خواهر خوانده : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان خواهر خوانده - پارت 61
دخترک از روی حرص ملافه را چنگ زد و لب فشرد که حسام متوجه شد و پرسید: - نیهان سرت تا این حد درد داره؟ پاشو ببرمت بیمارستان هان؟! نیهان با دندانهای کلید شده جواب داد: - نه، چیزی نیست! همون حامد بیاد خوبه. طولی نکشید که حامد رسید و صدای احوالپرسیشان از سالن به گوش میرسید. - شرمنده مزاحمت شدم، گفت...
بروزرسانی در : ۱۹۳۷ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 62
نگاهی به صفحهی گوشی انداخت و با اضطراب گفت: - وای حامد... حسامِ! - ولش کن جواب نده، الان بیرونیم یه موقع سر و صدایی میشه لو میری. تو که امروز اینهمه دروغ گفتی اینم روش! نیهان چپ چپ نگاهی انداخت و لب زد: - حالا ما یه غلطی کردیم، تو هم هی بکوب فرق سرمون! - چون ازت ناراحتم، خیلی بیفکری کردی. دختر...
بروزرسانی در : ۱۹۳۶ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 63
بیتوجه به درد و سوزش ساق پایش، هول هولکی وارد خانه شد و سمت اتاقش دوید. نفسهایش تند بود و قلبش چارنعل میتپید. لباسها را تند تند از تن بیرون میآورد که در زدند؛ زیر لب زمزمه کرد:« حسام که کلید داره!» با فکر اینکه شریفه یا مهتاج باشد، سمت در رفت و از چشمی نگاهی انداخت؛ با دیدن مهتاجخانم، نفس...
بروزرسانی در : ۱۹۳۵ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 64
سر برگرداند و رو به مهتاج ادامه داد: - مهتاج خانوم یه زنگ به هستی بزن، ببین شام نمیاد خونه؟! مهتاج که مشغول چیدن میز شام بود، دست از کار کشید و ابروهایش در هم گره خورد. - ای وای خانوم ببخشید، هستی خانوم عصر زنگ زدن گفتن که شام برنمیگردن، اما من یادم رفت بهتون بگم. شریفه سر جنباند و لب زد: - اشکا...
بروزرسانی در : ۱۹۳۴ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 65
هر گوشه و کنار مدرسه که نگاه میکرد، خاطرات تلخ و پوسیدهاش جان میگرفت. بوفهای که همیشه آرزو داشت از آن ساندویچهای خوشمزه و بستنیهای میوهایش بخرد و بخورد، درختهایی که بارها زیر سایهشان نشسته و اشک ریخته بود و توالتی که یک روز مجبور به شستن آن شده بود بابت تنبیه شیطنتهایش! آبی به سر و صور...
بروزرسانی در : ۱۹۳۳ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 66
با شروع کلاسها، نیهان کارهایش بیشتر شده بود و مدام سرش به کتابهای درسیاش گرم بود. یک روز در میان، که کلاس داشت؛ ظهر از مطب تعطیل میکرد و تا عصر را در مدرسه میگذراند و نزدیک غروب به خانه برمیگشت. کنار خیابان ایستاده و برای تاکسی دست تکان داد. - دربست! تاکسی مقابلش متوقف شد و نیهان با باز ک...
بروزرسانی در : ۱۹۳۲ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 67
شریفه با ملایمت لبخندی زد و گفت: - پس بلاخره دلت رو باختی، آره؟ - نه... یعنی نمیدونم! واسه همین اومدم باهاتون حرف بزنم و ازتون مشورت بخوام. از وقتی درس میخونه و بعضی روزا مطب نیست، خیلی جای خالیش رو حس میکنم. اوایل دلم میخواست برم دنبال پدرش بگردم یا راضیش کنم بیاد پایین پیش شما، اما الان نه!...
بروزرسانی در : ۱۹۳۱ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 68
نیهان روی تخت غلتید و با چشمهای نیمهباز، روشنی اتاق را دید و بعد از آن، ساعت رومیزی طلایی رنگ که نه صبح را نشان میداد. با فکر اینکه مطب دیر شده فورا از جا پرید و سراسیمه، در حالی که هنوز گیج بود از تخت پایین آمد. سرش لحظهای گیج رفت و ایستاد، دست روی شقیقهاش گذاشت و بعد از چند ثانیه، از اتاق...
بروزرسانی در : ۱۹۳۰ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 69
نیهان نخودی خندید و با خوشحالی از اتاق بیرون دوید، تا نیمهی سالن رفت که باز ناگهان ایستاد و سمت اتاق برگشت؛ بدون اینکه در بزند، در را باز کرد و وارد اتاق شد. دستپاچه رو به شریفه که با بُهت نگاهش میکرد، گفت: - عه... ببخشید، یادم رفت در بزنم؛ کتاب آشپزی دارین؟ شریفه با لبخند محوی سر تکان داد و از...
بروزرسانی در : ۱۹۲۹ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 70
نیهان با ذوق از جا برخاست و گفت: - ای به چَشم؛ الان غذا رو میکشم! با قدمهای بلند از اتاق بیرون رفت و خیلی زود میز شام را آماده کرد. حسام، پشت میز نشست و با دیدن فسنجان، لبخند کجی روی لب نشاند و تای ابرویش بالا پرید: - آفرین نیهان خانوم! گفته بودی فسنجون یاد نداری که! دخترک همانطور که برنج را ...
بروزرسانی در : ۱۹۲۸ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 71
شب و روز در پی هم میرفت و میآمد و حسام یک هفتهی تمام، در کشاکش افکار و احساسات ضد و نقیضش گرفتار بود. دست زیر چانه گذاشته و به دخترکی خیره بود که این روزها تمام فکر و ذهنش را مشغول کرده و آرامش را از او سلب کرده بود. خسته از تمام دلمشغولیها و سردرگمیها لب باز کرد: - نیهان...! نیهان، مقابل س...
بروزرسانی در : ۱۹۲۷ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 72
صدای چک چک قطرات باران روی شیشهی پنجره بلند شده و نیهان پلک باز کرد، نگاهش به صورت غرق در خواب حسام افتاد که با بالاتنهی برهنه کنارش خواب بود و پتو را تا روی سینهی پهنش بالا کشیده بود. لبخند ملایمی بر لبهای دخترک نشست و حسی خوشایند تمام وجودش را در بر گرفت. صدای پای باران و پچپچ قطرهها با ...
بروزرسانی در : ۱۹۲۶ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 73
حسام تکیه به ماشینش زده و جلوی درب خانه منتظر نیهان بود، هستی را دید که از انتهای کوچه، قدمزنان سمت خانه میآید؛ نگاهش را به زمین دوخت و با نوک کفش، چند ضربهی آهسته به زمین زد. - سلام، صبح بخیر. با شنیدن صدای هستی، سرش را بالا گرفت و لبخند محوی روی لب نشاند. - سلام، صبح بخیر. اول صبح بیرون بود...
بروزرسانی در : ۱۹۲۵ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 74
لحظاتی بعد، حسام ماشین را در حاشیهی خیابان پارک کرد و نیهان نگاهی به اطراف انداخت؛ مرکز خرید، توجهاش را جلب کرد و پرسید: - اومدیم خرید؟ حسام، تنها لبخندی روی لب داشت و حرفی نزد، دخترک کمی فکر کرد و لب زد: - آها... واسه چهلم دادفر میخوای لباس بخریم؟! اینبار حسام، همانطور که دستش سمت در میرف...
بروزرسانی در : ۱۹۲۴ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 75
نیهان با حس نوازشهای دستی، لا به لای موهایش چشم باز کرد و حسام را با لبی خندان، بالای سرش دید. - پاشو دیگه تنبل خانوم، ظهر شده آ! قبلا صبح زود بیدار میشدی، صبحونه آماده میکردی، اما حالا... دخترک سگرمههایش در هم رفت و با صدایی خوابآلود تشر زد: - تنبل عمته! قبلا شبا زود مثل آدم میکپیدم، اما ح...
بروزرسانی در : ۱۹۲۳ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 76
با قطع شدن آیفون، نیهان با هیجان گفت: - وای حسام یعنی چی میشه؟ این زنه چکارهی من میشه؟ عممه، عمومه، کیه؟! حسام با تک خندهای جواب داد: - حتما عموته! - عه... وقت گیر آوردیآ! منظورم زنعمو بود. در با صدای تیک، باز شد و نگاه هردو سمت در چرخید. زنی جوان و تقریبا سی ساله با قدی بلند و کشیده، موهای ز...
بروزرسانی در : ۱۹۲۲ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 77
سکوت سنگینی در فضای ماشین حاکم بود و نیهان اخمآلود نگاهش را به خیابان دوخته بود، حسام همانطور که حواسش پی رانندگی بود با نیمنگاهی پرسید: - نمیخوای حرف بزنی؟ یه چیزی بگو خب! دخترک اخمهایش بیشتر در هم فرو رفت و معترضانه گفت: - چی بگم؟ مگه گوش میدی به حرفم؟ بهت میگم من این بابا رو نمیخوام، بی...
بروزرسانی در : ۱۹۲۱ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 78
تونیک راه راه سفید سبز پوشید و ساپورت سفید، شال همرنگ ساپورتش را روی سر انداخت و بدون توجه به حسام که سمت حمام میرفت، با قهر از خانه بیرون رفت. همینکه به پایین پله و مقابل منزل شریفه رسید، هستی و مهراد هم حینی که مشغول گفتگو بودند از راه رسیدند. جلوی در ایستاد و سلام کرد، هستی که به نظر خوشحال ...
بروزرسانی در : ۱۹۲۰ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 79
صدای بمب شادی بود و فریاد همزمان تولدت مبارک... نیهان مات و مبهوت به روبهرویش زُل زده بود و قلبش تند میتپید، پلکهایش خشکیده بود و با دهان نیمهباز میز کوچکی را نگاه میکرد که روی آن یک کیک شکلاتی بود و شمع هجده که شعلهاش میدرخشید. سناخانم کنار در ایستاده بود و حسام، مهراد، حامد، بیتا و مهت...
بروزرسانی در : ۱۹۱۹ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 80
پشت در اتاق که رسید، لحظهای تعلل کرد و آب دهانش را فرو برد. کف دستهایش به عرق نشسته بود و هنوز در درستی کارش، تردید داشت. یک آن تصمیمش را گرفت و تمام فکرهای آزاردهنده را از ذهنش دور کرد. وارد اتاق شد و با لبخند به حسام خیره شد که روی تخت طاقباز دراز کشیده و یک دست را خم کرده، ساعد را روی چشمه...
بروزرسانی در : ۱۹۱۸ روز پیش
